هرچیزی ممکن است در زندگی روزمره و محیط اطراف هر یک از ما به هم ربط داشته باشد. ممکن است یک اتفاق در زندگی یکی از دوستانمان روی دهد که ربطی به ما نداشته باشد اما همین که از آن مطلع می شویم و یا به آن می اندیشیم ناخودآگاه تحت تاثیر آن قرارمی گیریم وزندگی ما نیز دچار تحول می شود هرچند این یک تحول اساسی نمی باشد اما می تواند کمی تاثیر گذار باشد.
ازاده همیشه تاثر گذار بود ..... مخصوصا در زندگی من
نمی دانم تا کنون برای شما اتفاق افتاده که دچار یک مشکلی شوید که نتوانید راه حلی برای آن بیابید.یک مدت بود که در اسارت افکار یک شخص گرفتار بودم به طوری که باوجود اینکه می دانستم تمام حرفها و سخنانش واهی است اما به گونه ای از حرفهایش تبعیت می کردم بعضی وقتها تحت تاثیر حرفهایش کارهایی انجام می دادم که بعدا دچار عذاب وجدان می شدم به کلی تغییر کرده بودم شاید واژه اسارت واژه درستی برای آن نباشد و بهتر بود می گفتم ازخود بیگانه شده بودم نه این نیز درست نمی باشد چون من می دانستم کارهایم اشتباه است حال بماند چه واژه ای درست است اما آنقدر دچار مشکل شده بودم که از خودم بدم می آمد و دچار ضعف اعصاب شده بودم تا اینکه یک روز یک ماجرای ناخوشایندی برای ازاده اتفاق افتاد که باعث نجات من شد باعث شدمن به خود بیام وهمونی باشم که دوست داشتم باشم همونی که قبلا بودم نمی دانم چرا این اتفاق افتاد اما هرچند برای ازاده ناخوشایند بود اما نتیجه کار برای من خوب بود باعث شد من احساس پرنده ای را داشته باشم که از قفس آزاد شده .بعضی وقتها که به این موضوع می اندیشم به یاد درخواستهایم از خدا می افتم که ازش خواسته بودم کمکم کند خدا وند مهربان به هرنوعی می خواهد به بنده اش کمک کند تا او گمراه نشود من مطمئنم که خداوند من را دوست داشت و داره وتوی این ماجرا تنهایم نگذاشت.
بهتره اگر مساله ای برایمان پیش آمد از خدا کمک بگیریم تا راهها را از طریق بعضی از اتفاقات محیط اطراف مثل این ماجرای واقعی و یا بعضی اشارات و چیزهایی که در مسیر زند گیمان قرار میدهد مثل یک کتاب یک فیلم یک هدیه از یک دوست نشانمان دهد.
خدایا ممنون به خاطر تمام مهربانیهایت دوست دارم خیلی زیاد
داستان اینچنین بود .......داستانی که برای ازاده پیش امد
بعد از بیست سال اولین زمستان سرد اروپا بود رود خانه ها یخ بسته بودند و بچه روی یخ ان پاتیناژ بازی
میکردند ٬ من و ازاده و ان شخص که من را داشت دیوانه میکرد با ما بود البته نه با ما با من
ساعت ۲ بعداز ظهر بود و گوشه های کانالی که روی ان پاتیناژ میکردیم به علت افتاب خورد یخ های کانال
کمی ابر شده بود ٬ تحمل سنگینی کسی را نداشت ٬ ازاده چون بلد نبود سعی میکرد از گوشه کانال
پاتیناژ کنند و ناگهان سر خورد و داخل اب شد
کفش های سنگین ٬ زیادی لباس ٬ و مخصوصا کلاهی که به سرش بود
کلاهی که سرش بود زمانی که داخل اب شده بود جلو چشم او را گرفته بوده و چون سنگین بود بیشتر در اب فرور رقته بود
کسانی که اونجا بودند برای حفاظت کار خودشان را انجام دادند ولی با تمام این احوال زمان برد و ازاده
خیلی ترسیده بود ٬ حق هم داشت ٬ او را بیرون اوردند و کار های اولیه را برای او انجام دادند ٬ با تمام این احوال او سینه پهلو شایدی کرد که دو هفته دانشگاه نـــــــــــه امد
ازاده خوب شد به دانشگاه امد ٬ یک روز که در تریا دانشکده بودیم به مــــــــــن گفت ٬
به (؟) گفتم دستم را بگیر نمیتوانم خودم را کنترل کنم ٬

دور همه نشسته بودیم مادر بزرگم هم که روی یک تشکچه که مامان ازاده برای ایشون درست کرده بود و هیچ کس جرات نداشت روی اون بشینه جز مادر جــــــــــــون
خیلی اب و ابکشی داشت و چشمش هم خوب نمی دید٬ از بین نوه هایش ازاده را از همه بیشتر دوست داشت ٬
قسم مادر جون ازاده بود
اون شب که دور هم جمع بودیم و مادر جون هم روی تشکچه مخصوص نشسته بود طرف دست راست مادر جون ازاده و بقیه طرف چپ نشته بودند
تلویزیون داشت یک فیلم میداد یکی از هنرپیشه ها با صدای بلند گفت مادر جون سلام
مادرجون ما هم فکر کرد سیروس است گفت علیکم السلام ٬ در روز چند بار سلام میکنی سیروس
ما شروع کردیم به خنده ان هم از نوع خیلی زیاد تا جای که ایرج از رو مبل افتاد پایین
به ازاده خیلی بر خورده بود فکر کرده بود داریم مادر بزرگ را مسخره میکنیم ٬رفت پیش مادر جون ٬ که بگه چه اتفاقی افتاد اشتباه کرد
مادر جون که گوش هایش هم سنگین بود به ازاده گفت جواب سلام دادند واجبه ٬ شما به کارت برسه
شما مشق ها تو زود تمام کن
ازاده هم با این حرف نتوانست جلو خنده اش را بگیره ٬ شروع به خنده کرد ٬ هنرپیشه فیلم هم دو بار سلام کرد و گفت مادر جون سلام
مادر جون با جواب سلام داد و دفعه اخر گفت ازاده این کی بود سلام کرد ناشناختمش
ازاده هم میخندید و به مادر جون گفت اخه شما چرا گوش نمی کنید ٬ مادر جون در جواب ازاده گفت
جواب سلام واجب است یاد بگیر دختر ٬ برو پایین اتاق بشین وقتی پدرت امده
فریـــــــــــما


من عاشق این وبلاگ هستم هیچ وقت انرا رها نخواهم کرد
چون قول دادم ٬ با تشکر زیاد از همه بچه ها
تقدیم به همه شما ها که من را یاری میکنید مهشید
این را پیش از ما بسیار گفتهاند، باور کن: مهشید
هرکس که کاری میکند، هر قدر هم کوچک، در معرض خشم کسانیست که کاری نمیکنند. هر کس که چیزی را میسازد - حتی لانهی فرو ریختهی یک جفت قمری را - منفور همهی کسانیست که اهل ساختن نیستند. و هر کس که چیزی را تغییر میدهد - فقط به قدر جابه جا کردن یک گلدان، که گیاه درون آن، ممکن است در سایه بپوسد و بمیرد ـ باید در انتظار سنگباران همهی کسانی باشد که عاشق توقفاند و ایستایی و سکون.
... و بیش از اینها، انسان، حتی اگر « حضور» داشته باشد، و بر این حضور، مصر باشد، ناگزیر، تیر تنگنظریهای کسانی که عدم حضور خود را احساس میکنند، و تربیت، ایشان را اسیر رذالت ساخته، به او می خورد...
از قدیم گفتهاند، و خوب هم، که: عظیمترین دروازههای ابرشهرهای جهان را میتوان بست؛ اما دهان حقیر آن موجودی را که نتوانسته نیروهایش را در راستای تولید مفید یا در خدمت به ملت، مهین، فرهنگ، جامعه، و آرمان به کار گیرد، حتی برای لحظهیی نمیتوان بست.
کار تو را باید ستایش کرد پــــــــــــــــــــری نــــــاز
این جمله را تا اخرین لحظه ای که قلب خسته فرصت تپیدن داشته باشد بر زبان مـــی اورم
تا شاید یک روز به قدر یک نفس از ان تو باشم
اگر چـــــه خسته ام از این دنیا وبرم از بهانه برای رفتن اما به حرمت و دیدنت حتی برای لحظه
ای کوتاه کوله بار خاطراتم را بر زمین می گذارم و در جاده ای به نام انتظار ٬ چشم به راه تو
می مانـــــــــــــــــــــــــــــم
چگونه میتوانم بی انکه تو را ببینم بروم ........... نــــــــــــــــــــــــــــــــــه
من می مانم برای دیدنت برای بوسیدنت برای در اعوش کشیدنت و بوئیدنت دوستت دارم
بــــــــــــــه تاریکی این شبها قسم
تبودنت در د بزرگی است که باید تحمل کرد سخت است
دوستت دارم باور کن معنایش پیش از ان است که بر زبان می اورم
اشک در چشمهایم می رقصد بعض در گلویم سنگینی می کند بی شک عاشق شده ام پیــــــکر
هزار پاره ام دیگرتاب شکستن ندارد خون از چشم ارزو هایم می بارد با این همه تــــــــــــــو
مهربانتــــــــــــــــــــــــرین مهربان ها هستی
بهترین تگاه تــــــــــــــــــــــــــــو هستی

من نه افسرده شدم و نه اینکه این احساس را دارم
جناب اقای دکتر شما لب باز کنید من کاملا متوجه هستم و میشم که چرا دارید دروغ می کویید اینها همه ژشت های دکتری است
میفهمم دارید تزریق میکنید من چون امید به زندگی دارم و کسی را دارم که پشت من مثل یک
کوه ایستاده هرگز افسرده نمیشوم
اگه مدام به خودت و زندگیت لعنت بفرستی و همش به خودت بگی این اونی نیست که من می خوام و هی
به خودت بگی به هیچ کدوم از کارایی که دوست داشتم نپرداختم نـــــــــــه موسقیی نه نوشتند مقاله نه رفتند به سمینار نه کنفرانس نه گنگره و ................. یعنی افسردگــــــــــــــــــــــــــــــی
اینا یعنی افسردگی
من پر توقع نیستم مــــــــــــــــن یاد گرفتم که چگونه با افراد رفتار کنم من یاد گرفتم که نا شکر نباشم
این اولین بار نیست که سختی را دارم تحمل میکنم من سخت تر از این مراحل را پشت سر گذاشتم اقای
دکتــــــــــــــــــــــــــــر
اصلا مگه چی کردم چی میخواستم
ای خدا چقدر ما ادم ها احمقیم پیش چه کسانی باید رو انداخت
شاید باید یاد بگیریم که دنیا رو دوست داشته باشیم و این نفرت رومن باید بریزم دور و گرنه زندگی خرد م میکنه
چـــــــــــــرا دروغ نمیدونم
حکایت من و شما دکتر شده همان حکایت درویش که به جهنم رفـــــــــــته بود
من با چنین عشقی زندگی میکنم که حتی بنا بر کار اون درویش اگر به جهنم هم رفتم خود شیطان من را دو باره به بهشت مسترد کنه چون تحمل من در جهنم خیلی سخت است نگران من نباشید
ازاده

خدا در دل همه ی ما سخن می گوید در دل من هم سخن میگویید اما سر ما و من همچون یک بازار ان قدر شلوغ و پر صداست که هرگز این ندای آرام و آهسته ی درون را نمی شنویم. ان قدر غوغا و قیل و قال بی مورد در ما و من هست که گوش من و ما نسبت به ندای دلمان که همواره ما را فرا می خواند کر است .
خدا از من دور نیست به من بسیار نزدیک است. تنها کار لازم برای شنیدن صدای خدا ساکت کردن، کم سروصدا تر کردن و آرام تر کردن ذهن خودم است . با آرامش یافتن ذهنم ناگهان نغمه ای الهی را در درونم خواهم شنید . خداست که بر چنگ دل من می نوازد . این نغمه بسی دگرگون ساز است یک بار که ان را شنیدم هرگز از یادم نرفت . یک بار که ان را شنیدم زندگی ام دیگر همان زندگی گذشته نبود به جزیی جاودان و ابدی از هستی تبدیل شـــــــــــــد . مــــــــن دیگر فنا پذیر نیستی

میهمان همیشه آماده ی آمدن است اما میزبان حاضر نیست .او در جایی دیگر در حال رویاپردازی ، آرزوپروری و ... است . او هیچ گاه در خانه نیست . هیچ گاه در این جا و اکنون نیست . یا در گذشته به سر میبرد یا در آینده. ازاده گوش کن خوب گوش کن
دو چیز ما را به بی راهه میبرد : آن چه که گذشته است و آنچه که هنوز نیامده . گذشته و آینده راه های گریز از لحظه ی اکنون هستند . و خدا تنها یک زمان را می شناسد. او هیچ آشنایی با گذشته و آینده ندارد . لحظه ی اکنون ،تنها زمان اوست و ما هیچ گاه در لحظه ی اکنون به سر نمیبریم . از این رو ، میهمان همچنان در را می کوبد اما نمی تواند ما را بیابد ، زیرا ما یا در زمان گذشته به سر می بریم و یا در زمان آینده . خدا هم چنان در را می کوبد اما نمی تواند ما را بیابد ، زیرا خدا در لحظه ی اکنون در را میکوبد و ما هرگز در لحظه ی اکنون به سر نمی بریم . ازاده توکل ات به خدا باشنــــــــــــــد ٬ نکنه سست و خسته بشی من تو را خوب می شناسم خیلی محکم هستی دوست دارم
پـــــــــــدرت

توضیح تمام این نوشته ها تکه کاغذ های چماله شده بوده ....

حالا میفهمم خالی یعنی جه حس و حالی
فکر میکنم نبودنت عادی میشه فردا برام
فردا میاد باز میبینم هیچی به جز تو نمیخوام
باهیشکی حرف نمیزنم با ساسا ن با افاق با کامران هیچ جوکی خنده دار نیست
بعد هر زمستونی معلومه که بهار ............ بهار من فقط رامین ........ میدونم خیلی ها دل تنگ میشن خنده داره ............... خیلی ها مثل اسپند دارن میسوزند ...... خنده دار
هر شب هر روز سعی دارند ....... حرف های بد بیارند ........... خنده دار
فکر کردن باورم شد ....... خنده دار ......... خیلی هم خنده دار

نخواد و تو بگی آره... تمومه
همین که اول و آخر تو هستی
به محتاج تو محتاجی حرومه
تو همیشه هستی اما این منم که از تو دورم
من که بی خورشید چشمات مثل ماهِ سوت و کورم
نمیخوام وقتی تو هستی آدمه آدمکا شم
چرا عادتم تو باشی؟ میخوام عاشق ِ تو باشم
تازه فهمیدم به جز تو حرفِ هیشکی خوندنی نیست
آدما میان و میرن هیشکی جز تو موندنی نیست
منو از خودم رها کن تا دوباره جون بگیرم
خستم از این عقل خسته
من میخوام جنون بگیرم
امشب دلم تو خواب گرفت بیدار شدم
ا
ادر سال ۹۸ نوشته شده از ازاده

نوزادانی که زود رس هستند و در دستگاه نگه داری میشدند ٬
قبل از گفتند این خاطره بایـــــــــد یاد اوری کنم که یک بار ازاده به یک خانواده ای سومالی
که نوزاد انها وقتی به دنیا امد هم زود رس بود و هم ناراحتی قلبی داشت کمک کرد البتـــــــه
دو ماه بعد بچه فوت کرد ( نوع کمک انرا بعد در یک خاطره خواهم گفت )
من در تمام هفته کشیک شب بودم فقط یک روز بود که از ساعت هفت صبح تا دو بعدازظهر تنها روزی بود که میتوانستم با افاق باشم
ساعت نزدیکی های دوازده بود که به افاق تلفن کردم ٬ با او قرار گذاشتم برای شام .
ساعت دو از بیمارستان امدم بیرون سوار ماشین شدم هر چقدر استارت زدم ماشین روشن نشد
بر گشتم تو بیمارستان تلفن کردم به پانزده و منتظر شدم که بیاد ٬ خیلی صبر کردم از انها خبری نبود شروع کردم به قدم زدن هوا هم گرم بود . کلافه شده بودم . از پشت سرم صدایی بوق شنیدم
متوجه شدم چند قدم جلو تر ازاده از تو ماشین اشاره میکنه بدو کلی خوشحال شدم که ازاده را دیدم ٬ دویدم تا رسیدم به ماشین دستم را گداشتم رو در ٬٬٬٬ ازاده راه افتاد و رفت جلو تر ایستاد ٬ من فکر کردم بد جای ایستاد بوده چون از این کار ها میکرد و مراتب هم پلیس جریمه اش میکرد . من ایستادم و او رفت ٬ رفت جلو تر ایستاد
باز از توی اینه با دست اشاره کرد که بدو و میخندید ٬ من هم دویدم این بار دستم هنوز به دستگیر نرسیده باز راه افتاد
چند متر جلو تر ایستاد باز این بار هم از توی اینه وبا صدای بلند گفت کامران بدو کار دارم
من هم دویدم باز راه افتاد این کار را تا جای ادامه داد تا به سر اتوبان رسیدیم تو گرما من را تا سر اتوبان کشید
سر اتوبان هم که رسیدیم با سرعت وارد اتوبان شد و رفت٬ دقیقا من برای اولین بار دو کیلو متر را پیاده امده بودم با تمام خستگی که از کار داشتم
جای که من بودم به هیچ عنوان راهی نداشت برای رفتند فقط یک خروجی بود برای ماشین ها
با این حساب چهار گیلو متر پیاده رویی کرده بودم ٬ بر گشتم ٬ پانزده تازه رسیده بود و میخواستند به من تلفن کنید که من کجا هستم
انها به من گفتند ماشینم اینجا درست نمیشه باید بره تعمیرگاه ٬ تصور کنید تو گرما باید دو بار پیاده یک راه دیگررا میرفتم تا به ایستگاه اتوبوس برســـــــــم
خیلی عصبانی شده بودم ٬ باید میرفتم ٬ چند قدم که رفتم ازاده دو باره پشت سرم بوق زد و گفت دلم برات سوخت بر گشتم
ایـــــــــــــن بــــــــــــــــــــــــار دستگیر ماشین را محکم گرفتم ......
چون خیلی خسته شده بودم خوابم برد و به افاق و شام با او نرسیدم فردا ی ان روز برای افاق تعریف کردم ٬ و گفتم ازاده چه کرده بود . افاق به من گفت ازاده من و تو را امشب دعوت کرده برای شام . سر شام ازاده خودش برای پدر و مادرش تعریف کرد . بهترین خاطره ها من و افاق در زمانی بود که ازاده بود
٬٬٬٬ یادش به خیر و روحش شاد
کامران


اشکی که بیصداست پشتی که بیپناست دستی که بسته است پایی که خسته است دل را که عاشق است حرفی که صادق است شعری که بیبهاست شرمی که آشناست دارایی من است ارزانی شماست

شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد .بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت میکارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم

فلسفه تا آنجا که من اکنون دریافته ام ،یعنی کند و کاو برای - شنا خت - تمامی امور بیگانه و شک بر انگیز هستی و هر آنچه که سنت و اخلاق می خواهند مخفی بماند .
دلایلی که سبب اخلاقی و آرمانی شدن امور می شوند بسیار متفاوت از آن دلایل پسندیده و مقبول عام است .
آیا شناخت فلسفی تنها با سختگیری بر خویشتن و پاکی با خود بدست می آید ؟
جان تا چه حد تاب حقیقت را می آورد و تا چه سان پروای حقیقت را می کند؟
وقتی بر خود می اندیشم ،و به اینکه خودم را آنگونه که هستم بیابم و بنمایم ، همه دغدغه هایم را در رابطه با اینکه زیستنی صادقانه و اخلاقی داشته باشم از ذهن میگذرانم ،می بینم به روش اگزیستانسیالیست ها فکر (درک) می کنم . . . .
در میان این اندیشه ها و احساسات متفاوت و گاه متناقض که مرا در خود گرفته اند چگونه می توانم احساسی ناب را تجربه کنم؟!
فکر می کنم ،کسی که خواهان دست یابی به حقیقت زندگی در شکل بی واسطه اش است ، باید شکل بیگانه آن را موشکافانه تحلیل و بررسی کند.آن نیرو های عینی را که تعیین کننده وجود فردی اند ،حتی نهانی ترین گوشه هایش را .
... رامین اینجا زندگی در بدوی ترین شکل خود جریان دارد ! تنازع بقا یا شکل تلخ زندگی ،یعنی زندگی برای زندگی ،لطافت روان را از بین برده ! مردم ،سرخورده ، خسته و بی تفاوت از کنار زیبائی ها می گذرند ! تو گوئی چشم دیدن این هم تجلی محبوب تو را ندارند !
رامین گویی سهم من از تنهایی خدای چقدر بوده؟ این مرتبه ازچرائی وجود داشتنم می پرسم ؟
.... می گویم هرکه او تنها تر با تو دوست تر باشد ! هرکه تنها تر باشد درک بیواسطه اش از خویشتن، فزونی یابد !
خدایا ، تو را کنار گذاشتم ، وبه هرچه جز تو آویختم ،ملول و خسته خاطر ماندم !
به تو آویختم و هرچه بود نادیده انگاشتم که تو را بیابم ، خود را تنها یافتم ، هیچ انگاشتم ، و گمگشته و سرگردان در پی خویش شدم !
خدایا، تو را و هرچه جز تو را رها کردم ، خودم را دیدم ! من را ! بیگانه نیست ! و عشق بیرحمانه و خشن بر من یورش آورد ،تحمل این هجم از مهربانی و وجود را ندارم ! می خواهم همه را در آغوش بکشم ... هوم ! وقطره های اشک چه زود فانی می شوند ، همچون آه ، همچون احساس من به خودم ، چه فانی و چه تهی ! آیا عشق می ماند؟! .... باید بماند ! باید ! باید ...! خواهش میکنم!حتی به بهای زندگی! ....
اين روز ها دلتنگي من به خاطرعشق است ، آخر همه دوستانم با تمسخروانكار، ازعشق سخن مي گن! شايد تو بتوني درك كني ، چرا كه عشق براي من تنها راه حل حيات و يگانه عامل معنا بخش زندگي محسوب مي شود . دلبستگي هايي كه به زيبا ييي ها مي توان داشت و آن لحظه هاي ناب كه انسان را سر شار از زندگي مي كند ، همه و همه مفهومي از عشق را براي من تدا عي مي كنند . به گونه اي كه دنيا را پر از زيبايي ها ي دوست داشتني مي بينم . زيبايي هايي كه مي توانند موجب دل بستگي باشند . غرق در آدم ها مي شوم و چنان مي انديشم كه هر كدام از آدم ها (هم اين ها كه هر روز مي بينم ، هم آنها كه در جاي دگر هستند ) دوست داشتني هستند ، ومي توانند من را به بينهايت برسانند . مي خواهم هريك از آدم ها رابه آغوش بكشم ،با مهرباني در ايشان بنگرم و چون ابر گريه كنم . كوتاه اينكه در اين لحظات از راه رفتن نيز شرمسارم ! چرا كه هر لحظه ممكن است حيات را زير پاي خويش جا بگذارم . كاش مي شد پرواز كرد ! ... من هر شب خواب ميبينم كه مي توانم پرواز كنم و باورم شده كه بالاخره يه روز مي توانم پرواز كنم .
- علاقه من به تو همراه با لطافت و دلنگراني است – مي داني !
اين همه نا راحتي كه در من ميبيني به خاطر اين هست كه نمي توانم درك كنم در اطرافم چه مي گذرد ، دركي از زمان ندارم و همچنان پريشان و سرگردانم ! از اينكه لحظه ها اينگونه فاني مي شوند و از اينكه نمي توانم از زمان و مكان بگذرم غمگين مي شوم ! اندوهي درژرفناي سينه ام لانه مي كند و حلقه هاي اشك، مرا در آغوش مي فشرند ! هوم...
زماني كه نمي توانم از آدم ها دركي داشتنه باشم ، و حرفهايشان و رفتارشان برايم گنگ مي شود اندوهناك مي شوم . تو مي داني چرا آدم ها با هم بيگانه اند ؟ و از خويش و از ديگري گريزانند ؟! چگونه مي توانم برايت از آنچه مي بينم و آنچه درك مي كنم سخن بگويم ؟ كاش تو حرف هايي را كه براي نگفتن هستند درك مي كردي ! چگونه مي توانم برايت از كوه ، درخت، آسمان ، آب ، آن چشمه ساران و سخره ها و شايد دشت ها و گل هاي تشنه سخن بگويم ، در حالي كه درونم پر از غوغا شده و دلنگران و انديشناكم !؟ حرف هاي زيادي با تو دارم . مي خواهم برايت از شب و از ستارگان حرف بزنم . حرفهايي كه نه مي توان گفت و نه مي توان نگفت ! ... هيچ ميدانستي ! ممكن است آرماني ترين عشق نيز به دليل پيچيدگي احساس ها –در عين آرماني بودن- مفهومي كاملا متفاوت يابد ؟ ....
در دور دست ها مرا به نزد خويش مي خوانند !
شب خسته است و ستارگان مي درخشند .
ابديت زمان را به سخره گرفته ومرا حيران و سرگردان رها ساخته تا در خويشتن فرو روم .
در دور دست ها صدايي آشنا به گوش مي رسد .
گردشي حزن آلود دردفتر خاطره ها ،
صدايي غمگين مي گويد ديگر به هيچ اميدي دل مسپار.
در دور دست ها مرا به نزد خويش مي خوانند ،
همين نزديكي ها صدايي آشنا و مهربان به گوش مي رسد،
اين بار فرياد مي زند..... !
توهم شنيدی رامـــــــــــــین
باشدآنقدر جمع می شود تا راه پیدا کند و عقب نرود آزاده محکم باش و
بایست ما یک روز باز مثل قدیم ها دور هم جمع می شویم دنیار اینجور نبود
اینطور شد و اینجوری هم نمی مونه به آینده فکر کن شادی و غم در زنگی
همه است ولی مدت آن فرق داره من به کاری که می کنم باور دارم تو دختر
هنرمندی هستی هنر برای من خیلی ارزش و احترام داره من آنرا از هر رشته
ای بالاتر می دانم حتی از ذرات جونم این مقام ها به سرعت عوض میشه
ولی هنر ماندگار است آزاده توهم مثل هنر که من از ذرات جونم آنرا دوست
دارم تو را هم دوست دارم من اصولا دلم می خواهد که آدم سلامت زندگی
کند اگر درس می خواند برای نمره نخواند درس بخواند که شعور پیدا کند باید
با حقیقت زندگی کند عاشق کارش باشد نه پول می تواند خوشبختی بیاورد
نه شهرت من به تو باور دارم که آینده برای توست محکم باش
رامین
جناب اقایان ارمین و ارمان عریر
از شتیدن خبر در گذشت مادر گرامیتان سخت متاثر شدیم
لطفا ما را نیز در غم از دست دادن باجی خانم این مادر بزرگوار
شریک بدانید
شادی روح ان بزرگوار را و باز یابی مجدد سلامتی شما ها را از خداوند منان را خواستاریم
فریما . سهیل . سهراب . منوچـــهر . صوفی
این ضایعه تاسف انگیز را به دوستداران او وخانواده ایشان بخصوص اقا ارمان و ارمین تسلیت عرض میکنم ..
اکر در خواب میدیدم غم روز جدایی را ..
به دل هرگز نمی دادم خیال آشنایی را ...
شیلا

نمیدونم این چه تقدیر و حکمتیه که تمام اونایی که سرشار از
صداقت و محبت و عشق تو زندگیم داشتم رو خیلی زود از
دست میدم . میشد الان من و آزاده و باجی خانم تو یک خونه
کوچک به همراه بچه هامون که اگه خدا میخواست علی و
شقایق اسمشون رو میذاشتیم زندگی کنیم.
نمیدونم شاید لیاقت اینجور رویایی رو خدا در من نمیدید.
رفتن باجی خانم درد رفتن آزاده رو برام زنده کرد میدونم که الان
کنار هم هستند و در بهترین آرامش .
رامین

باجی خانم مادر همه ما بود
بــــــــــه دیار عشق رفت دیاری که ازاده هم هست
امیر و پیمان

چه سخت و غم انگیز است باور این حقیقت
ارمین و ارمان عریز
با نهایت تاسف و تاثر در گذشت مادر بزرگوارتان را به شما
و خانواده محترتان و کلیه اهالی وبلاگ تسلیت عرض نموده
و بقای عزت برای شما و بازماندگان را از خدواند متعال خواهانم
ایرج
وای که چقدر زود بود چقدر زود از میان ما رفتی باجی خانم ما که هنگام شنیدن این خبر نمی دانستم چه حرکتی کنم نه باور نمی کنم که شما هم از میان ما رفته باشید کاش کمی زود شما را می شناختیم و بهتر درک میکردیم شما را تا حال رفتید تشما هم ما را ترک گفتید ٬ رفتید تا آرام گیریید بدان که شما را دوست داریم و خواهیم داشت و یادت شما همیشه در قلب های ما باقی خواهد ماند
ساسان و بــــــــــهار
بسم الله الرحمن الرحیم
جناب اقای ارمان و ارمیـــــــــــــن
درگذشت مادر بزرگوار و پرهیزگارکه عمر پر برکت خود را همواره در خدمت شما و ازاده عریز ما گداشت ایــــــن مصیبتی بزرگ برای همه ما است! بدینوسیله مراتب تسلیت خود را به اقا ارمان و ارمین و همه بستگان محترم اعلام می دارم.
از خداوند منان برای آن فقیده سعیده علو درجات و برای همه بازماندگان معزز صبر و اجر دارم
سیروس و پری ناز
مهشید