|
زنی را |
|
زنی را می شناسم من که شوق بال و پر دارد ولی از بس که پُر شور است دو صد بیم از سفر دارد
زنی را می شناسم من که در یک گوشه ی خانه میان شستن و پختن درون آشپزخانه سرود عشق می خواند نگاهش ساده و تنهاست صدایش خسته و محزون امیدش در ته فرداست
زنی را می شناسم من که می گوید پشیمان است چرا دل را به او بسته کجا او لایق آنست؟
زنی هم زیر لب گوید گریزانم از این خانه ولی از خود چنین پرسد چه کس موهای طفلم را پس از من می زند شانه؟
زنی آبستن درد است زنی نوزاد غم دارد زنی می گرید و گوید به سینه شیر کم دارد
زنی با تار تنهایی لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی نماز نور می خواند
زنی خو کرده با زنجیر زنی مانوس با زندان تمام سهم او اینست: نگاه سرد زندانبان!
زنی را می شناسم من که می میرد ز یک تحقیر ولی آواز می خواند که این است بازی تقدیر
زنی با فقر می سازد زنی با اشک می خوابد زنی با حسرت و حیرت گناهش را نمی داند
زنی واریس پایش را زنی درد نهانش را ز مردم می کند مخفی که یک باره نگویندش چه بد بختی چه بد بختی!
زنی را می شناسم من که شعرش بوی غم دارد ولی می خندد و گوید که دنیا پیچ و خم دارد
زنی را می شناسم من که هر شب کودکانش را به شعر و قصه می خواند اگر چه درد جانکاهی درون سینه اش دارد
زنی می ترسد از رفتن که او شمعی ست در خانه اگر بیرون رود از در چه تاریک است این خانه!
زنی شرمنده از کودک کنار سفره ی خالی که ای طفلم بخواب امشب بخواب آری و من تکرار خواهم کرد سرود لایی لالایی
زنی را می شناسم من که رنگ دامنش زرد است شب و روزش شده گریه که او نازای پردرد است!
زنی را می شناسم من که نای رفتنش رفته قدم هایش همه خسته دلش در زیر پاهایش زند فریاد که: بسه
زنی را می شناسم من که با شیطان نفس خود هزاران بار جنگیده و چون فاتح شده آخر به بدنامی بد کاران تمسخر وار خندیده!
زنی آواز می خواند زنی خاموش می ماند زنی حتی شبانگاهان میان کوچه می ماند
زنی در کار چون مرد است به دستش تاول درد است ز بس که رنج و غم دارد فراموشش شده دیگر جنینی در شکم دارد
زنی در بستر مرگ است زنی نزدیکی مرگ است سراغش را که می گیرد؟ نمی دانم، نمی دانم شبی در بستری کوچک زنی آهسته می میرد
زنی هم انتقامش را ز مردی هرزه می گیرد ...زنی را می شناسم من |
بعد بی حیا روی مرده رو باز کرد سه تایی در گوش هم یه چیزی هایی گفتن و خندیدن خون خونمون رو میخورد از یه طرف نمیتونستیم طافت بیاریم از یه طرف جرات نداشتیم جیک بزنیم مامور دولت شوخی بردار نبود که اون سه تا دیگه بدون حرف نشستن اوستامون در گوش من گفت جوون غبرت کن وواسه ی خودت یه خونه تو بهشت خدا بخر
پرسیدم چیکار کنم گفت غلط نکرده باشم اینا خیال دارن شب که همه خوابیم برن سراغ این جنازه و باهاش بی ناموسی کنن تو باید یه جوری بری به ده این پیر مرد کدخدا و اهالی رو ور داری و بیاری اینجا
گفتم تو این برف ؟ تازه ا گه جون سالم بدر ببرم گرا امونم نمیدن
گفت پناه به خدا ببر و برو ناموس این پیر مرد ناموس ماس برو جوون درد سرت ندم قرار شد اونا سر مامور ها رو گرم کنن تا من برم و برگردم
یواشکی هر جوری بود از کلبه زدم بیرون اسم خدا رو یاد کردم و زدم تو برفها انگار خدا بهم زور و قوت چند تا مرد رو داده بود که تمام راه رو دویدم وقتی از دور صدای پارس سگهای ده رو شنیدم خدا را شکر کردم شروع کردم به فریاد زدن و هوار کشیدن دهاتی ها ریختن بیرون کدخدا رو دیدم و جریان رو بهش گفتم و افتادم . دیگه نای حرف زدن نداشتم من رو گذاشتن تو خونهی کدخدا و همه مرد ها با چوب و داس و بیل راه افتادن طرف کلبه ها
زن های ده که فهمیده بودن من چیکار کردم یکی برام چایی میاورد یکی نون می اورد یکی گوشت قورمه میاورد خلاصه خیلی غزت و احترام کردن دمدمه های صبح بود که سرو صدای لاالاالله الله اکبر بلند شد پریدیم بیرون
اهالی ده بودن شکر خدا به موقع رسیده بودن و اتفاقی نیفتاده بود جنازه رو با سلام و صلوات دفن کردن و همه چیزبه خیر گذشت و من و رفقام شدیم عزیز اون ده
همون شب خونه ی کدخدا چشم من به دختر کدخدا افتاد و خاطر خواش شدم اونم انگار منو پسندیده بود که همه هی جلوم می اومد و یواشکی بهم میخندید
دیدم نمیتونم ازش بگذرم یه جوری به اوستامون جریان رو رسونم اون بیچاره م ریش سفیدی کرد و دختره رو برام خواستگاریگکرد کدخدا هم که از کار من خیلی خوشش اومده بود با پادر میونی ریش سفیدهای ده موافقت کرد و عقد و عروسی موکول شد به بعد از چله ی اون دختر رو برام خواستگاری کرد کدخدا هم که از کار من خیلی خوشش اومده بود با پا در میونی ریش سفید های ده موافقت کرد و عقد و عروسی موکول شد به بعد از چله ی اون دختر قرار شد که منم تو همون ده بمونم و یه تیکه زمین کدخدا بهم بده و مشغول کاربشم
اقایی که تو باشی بعد از چله عروسی ما سر گرفت و یه سال بعد صاحب یه دختر شدیم با هم خوب و خوش زندگی میکردیم که فیل من یاد هندوستان کرد و کم کم نق و نوق م شروع شد که تو این ده هیچ کاری نمیشه کرد و ادم به هیچ جا نمی رسه و باید بریم شهر بالاخره هم کدخدا و زنم رضایت دادن و ما راهی شهر شدیم
خلاصه تو شهر دو تا اتاق اجازه کردیم و من تو یه کارخونه شروع به کار کردم عصر ها هم تو یه جا ساز میزدم و اخرای شب بر میگشتم خونه پول خوبی م در میاوردم
خوشحال بودم که زن و بچه م راحت زندگی می کنن و داره کم کم وضعمون رو به راه می شه تا اینکه یه شب اونجایی که ساز میزدم رو تعطیل کردن یعنی وسط های شب بود که مامور را ریختن اونجا منم زدم به چاک که یقه موکسی نگیره گویا اون پشت بساط قمار و از این حرفها بوده خلاصه دو ساعتی زود تر اومدم خونه
اتاق های ما تو یه خونه بود که دور تا دورش اتاق بود و هر اتاقی دست یه خونواده بود یکی از اونها یه پسر جوون داشت که خیلی هم ولد چموش بود و چشم ناکی داشت
اون شب که رسیدم خونه وقتی پشت در اتاقمون داشتم کفش ها مو در میاوردم یه صدای غریب شنیدم گفتم شاید کدخدا از ده اومده در رو که وا کردم دو نفر از جا پریدن فیتله چراغ رو کشیدم بالا که چی دیدم
دنیا رو زدن تو سرم مرگ رو جلوی خودم دیدم اون پسرهی بی همه چیز تو اتاق من تو خونه ی من بود دیگه نفهمیدم شروع کردم به زدن اونها حالا نزن و کی بزن خون جلوی چشمهامو گرفته بود تو همیم وقت چراغ فیتله افتاد زمین و همه جا اتیش گرفت
نگاهی بهم کرد و گفت منم یه روز واسه خودم ادم بودم سرو و سامون داشتم خونه و زندگی داشتم اما نذاشتن زندگی کنم حالا دیگه گدشته ولش کن
بهش اصرار کردم کمی فکر کرد و بعد گفت جریان از موقعی شروع شد که با یه عده کار میکردم یکی تار میزد یکی دنبک میزد یکی میخوند منم ویولون میزدم اون وقتها ما میرفتیم به ده ها وواسه شون برنامه اجرا میکردیم در امد مون هم بد نبود گاهی تو این ده بودیم گاهی تو شهر بودیم خلاصه هم فال بود و هم تماشا تا اینکه یه روز وارد یه ده شدیم گویا یه پیر مردی با دخترش اومده بود اونجا مال ده دیگه ای بودن میخواستن از اونجا برن شهر دختره مریض بوده می بردنش شهر واسه دوا در مون تو همون ده اجل مهاتش نمیده یه دختر ۱۷ ۱۸ ساله بود
چون دختره اونجا مرده بود نتونستیم برنامه اجرا کنیم خواستیم از اونجا بریم که کدخدای ده بهمون گفت شما که دارین می رین این جنازه رو هم با خودتون ببرین ثواب داره پدرش پیره و دست انها
دیدیم رو حرف کدخدا نمی شه حرف زد تازه ثواب هم داشت این بود که جنازه رو هم با خودتون ببرین ثواب داره پدرش پیره و دست تنها
دیدیم رو حرف کدخدا نمی شه حرف زد تازه ثواب هم داشت این بود که جنازه رو گذاشتیم تو یه تابوت و راه افتادیم اون سال زمستون سختی هم بود برف تا زانو می رسید راه هم همه ش کوره راه و کوهستانی بود
یه چند ساعتی که راه می رفتیم چنان طوفان و بورانی شد که نگو تگون نمیتونستیم بخوریم اشهد مون رو خوندیم نه راه پس داشتیم نه راه پیش پیر مرده گفت اینجا ها یه جا هس که دو سه تا کلبه ی چوبی و خالیه چوپون ها وقت چرا که گوسفند ها رو اینجا هان می ارن توش بیتونه میکنن بریم اونجا
خدا رو شکر کردیم که جنازه و پیر مرده رو با خودمون اورده بودیم راه افتادیم پیر مرد جلو و ما از عقب تا نیم ساعت بعد رسیدیم به اون کلبه ها
رفتیم تو یه کلبه ی کوچیک بود که توش هیزم و چراغ نفتی و یه حروار کاه بود با هیزم ها یه اتیش درست کردیم و نشستیم دورش ........ جنازه رو هم از ترس گرگ ها اوردیم تو کلبه
بیچاره پیر مرده وقتی گرم شد شروع کرد به گریه و زاری واسه ی دخترش ما هام نشسته بودیم و مگاش می کردیم هوا تازه تاریک شده بود که از بیرون سرو صدا اومد
اول فکر کردیم که گرگها اومدن بعد یکی از بیرون صدا زد و گفت کیه تو این کلبه در رو وا کردیم سه نفر بودن اومدن تو بهشون جا دادیم نشستن جلو اتیش وقتی خوب گرم شدن اون که از همه گنده تر بود از ما پرسید شما ها چیکار می کننن ؟
معلومه که دهاتی میستین بهش گفتیم چیکاره ایم که گفت چطور تو این برف و بوران سر سیاه زمستونی راه افتادین اومدین اینجا ها بهش گفتم که دهاتی ها تو زمستون کار و سر گرمی ندارن اینه که ما زمستون ها می اییم این طرف ها هوا که خوب می شه کار تو شهر خوبه اینه که بر می گردیم شهر گفت پس حوصله مون امشب سر نمیره ما مامور دواتیم دنبال بی پدر و مادریی میگردیم که تو ده ها و شهرستون ها اعلامیه پپخش میکنن
داشتیم از اینجا رد می شدیم که جیپ مون خراب شد دود رو از دور دیدیم و پیاده اومدیم اینجا حالا شروع کننین به زدن که یه انعام هم پیش ما دارین
ما به هم نگاهی کردیم و اونی که از همون پیر تر بود گفت اخه سر کار اینجا یه نفر مرده یه جنازه تو اینجا داریم خوبیت نداره یه دختر جوون بوده اینم بابا شه گناه داره
خندید و گفت چه عیبی داره اون خدا بیامروز هم خوشش می اد و همه کی زدن زیر خنده یکی از ما ها بر گشت گفت ما دستمون نمیره به ساز که یه مرتبه یارو دست کرد از بغلش یه هفت تیر در اورد این هو
بند دلمون پاره شد لوله شو گرفت طرفمون و گفت اگه یه بار دیگه رو حرف من حرف زدین با این جنازه میشید پنج تا بعد رو به دو تا رفیق هاش کرد و گفت چه بلبل زبونی شدن واسه ما این مطرب ها
یکی شون از تو یه کیق دو تا بطری در اورد و گذاشت جلو اون گندهه مشروب بود خلاصه سه تایی شروع کردن به زهر مار کردن
درد سرت ندم ماهام مجبوری شروع کردیم به ساز زدن پیر مرد ذیچاره هم که اینو دید بلند شد تو اون سرما رفت بیرون کلبه یه ساعتی که گذشت و کله شون گرم شد و مست کردن یکی شون رفت سراغ جنازه به اونای دیگه گفت ا گه این دخترک زنده بود و الان یه رقصی م واسه مون می کرد بد نبود ها ما ها یه دفعه دست از زدن برداشتیم مثل برق گرفته ها خشکمون زد
با هر بد بختی بود در رو وا کردم و پله ها رو سه چهار تا یکی رفتم بالا و راهرو را رد کردم و خواستم از پله های ته راهرو بالا برم که صدایی از طبقه ی بالا اومد
باید خیلی تند از اونجا فرار می کردم بالای پله که رسیدم اکرمی اومد تو سینه م بی اختیار خوردم زمین
سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم صورتش مثل یه حیوون درنده شده بود و چشماش به سرخی میزد چنگ زد و مو هام رو گرفت و به زور بلندم کرد و گفت دنبال دوستت اومدی ؟ بیا ببرمت پیشش صبح هر دو تانون رو باهم میفرستم مسگر اباد یه دفعه احساس کردم که دیگه ازش نمی ترسم
خیلی خونسرد اما با نفرت نگاهش کردم حالا دیگ
ه خیلی بزرگتر از اونی شده بودم که این بتونه کتکم بزنه این دفعه من بودم که بهش زهر خند زدم تقریبا هم قد بودیم انگار خودش هم این حس رو کرده بود هنوز مو هام تو چنگش بود
با دو تا دستام مو هاش رو گرفتم و کشیدم اونم همین کار رو کرد هر دو داشتیم مو های همدیگر رو خیلی خیلی محکم می کشیدیم اما هیچ کدوم صدایی از خودمون در نمیاوردیم
تو همون لحظه تمام ازازی که این چند ساله به ماداده بود یادم اومد
می دیدم که داره می شکنه اروم اروم زیر فشار دستم پاهاش خم شد و جلوم زانو زد تازه اون موقع بود که فهمیدم این همه سال ها ما بچه ها از اسمش می ترسیدیم دیگه دستش از مو هام جدا شده بود و در اثر کشیدن گیس های چندش اورش اشک از چشمهاش سرازیر شده بود اون هم مثل من قد و یه دنده بود و با وجود دردی که می کشید نه فریاد میزد و نه جیغ می کشید یه ان دلم براش سوخت ولش کردم برتم که از پله ها بالا برم از پشت دو باره مو هام رو کشید یاد چند سال پیش افتادم که یه روز همین کارو باهام کرد بی اختیار بر گشتم و با مشت محکم تو صورتش زدم در اثر ضربه دستم از پله ها پایین افتاد دیگه نتیستادم که ببینم چی شد با سرعت به خوابگاه رفتم
اگه بگم تا صبح چی کشیدم باور نمی کنی از یه طرف غصه ی مردن اکبر از یه طرف ترس از اتنقام فردا که حتما اکرمی برام تدارک ش رو میدید خواب رو از چشمم پروند صبح خودم رو اماده کردم که به سرنوشت اکبر دچار بشم وقتی بلند شدیم توی ساختمون خیلی رفتو امد بود همگی رفتیم بیرون بهمون گفتن توی حیاط صف بکشیم نیم ساعت بعد مدیر اومد و در حالی که ته چشماش خوشحالی رو میدیدم با ظاهری مثلا غمگین گفتکه دیشب خانم اکرمی در اثر لیز خوردن و اصابت سرش به پله ها کشته شده و شروع کرد از خدمات این زن خون اشام برامون سنخرانی کردن اما یه کلمه از کشته شدن اکبر چیزی نگفت
فهمیدم که جریان رو ماست مالی کردن
همون موقع فهمیدم که یه نفر رو کشتم درسته که اون یه نفر اصلا انسان نبود و من هم قصدی نداشتم و خودش یه ادم کش تمام عیار بود اما هر چی که بود من اون رو کشته بودم و شده بودم قاتـــــــــــل
توی این دنیا هر کسی یه جور گرفتاره حالا بعضی ها کمتر بغضی ها بیشتر من از اون هایی بودم که بد بختی م زیاد بوده ازاده جان .......... یادت که هس کجای داستان بودیم حالا دلت رو بذار جای اون موقع من تا بقهمی من چی کشیدم
دیدم دلم میخواد برای یه نفر درد و دل کنم راه افتادم و از یتیم خونه بیرون رفتم و رفتم تو باغ خدا خدا میکردم که رضا اونجا باشه که بود تا منو دید گفت منتظرت بودم چه خبره تو اون خراب شده
براش تمام جریان را تعریف کردم و بعدش زدم زیر گریه بعلم کرد و دلداریم داد و گفت دیدم امروز خیلی اونجا رفت و امد نگو این عفریته مرده حالا دیگه خودت رو ناراحت نکن حقش بود زن کثیفی بود تو هم که عمدا این کار رو نکردی
پس دیگه بهش فکر نکن بعد بعد از این هم موندنت اینجا فایده نداره باید بزنی به چاک برو دنبال سرنوشت از اینجا موندن به هیچ چیز نمی رسی من فردا برات کمی پول جور می کنم الان تو یه هنر هم داری این ساز که تو می زنی نمیذاره گرسنه بمونی
راه بیفت برو دنبال قسمت تا خدا برات چی بخواد
رفتم یه گ.شه ی حیاط و کنار دیوار نشستم داشتم خودم رو اماده می کردم اما نه دلم میدونستم که اکبر ادمی نیش که من رو لو بده
غروب شد و موقع شام همه ی بچه ها از جریان با خبر شده بودند نون و چایی شام رو در سکوت غم ال.دی خوردیم و بعد به خوابگاه رفتیم رختخواب ها رو انداختیم و خوابیدیم فکر اینکه الان در چه وضعیه راحتم نمیذاشت تا چشمهامو میبستم صورت اکبر به ذهنم می اومد همه ش پیش خودم مجسم میکردم که توی تاریکی سیاه چال چه حالی داره نتونستم طاقت بیارم تصمیم خودم رو گرفتم
گذاشتم یه ساعتی بگذره و همه خوابشون ببره وقتی مطمین شدم که دیگه کسی بیدار نیس اروم بلند شدم و نوک پا نوک پا از خوابگاه بیرون رفتم
تنم مثل بید می لرزید توی راهرو ها هیچکس نبود تاریک تاریک
برگشتم و از توی خوابگاه یه شمع ورداشتم و دو باره بیرون اومدم راهرو رو تموم کردم و از پله ها پایین رفتم انگار پله ها تموم نداشت هر چی به زیر زمین نزدیک تر می شدم قلبم تند تر میزد و قدم ها کندتر
میدونستم سیاه چال کجاس از اخر زیر زمین ده تا پله میخورد میرفت پاییم یه طرقش رقتم و نزدیکش که رسیدم یه گوشه واستادم و گوشهامو تیز کردم هیچ صدایی نمی اومد اروم از پله ها پپایین رفتم یکی یکی پله ها رو می شمردم اخرین پله ترس ورم داشت پشیمون شدم چیزی نمونده ه بر گردم
بچه ها از سیاه چال خیلی چیز های ترسناکی تعریف میکردن طوری از اونجا وحشت داشتیم که حتی اسمش کافی بود که بدن مون رو بلرزونه حالا خودم اینجا بودم پشت در سیاه چال خواشتم برگردم که دوستی با اکبر جلوم رو گرفت
اخر پله رو پایین رفتم نمیتونم حال خودم رو برات بگم یه پسر بچه ی سیزده ساله توی اون تازیکی پشت در جایی که انقدر در باره ش داستان های ترسناک تعریف می کردن اروم چند بار اسم اکبر رو صدا کردم کسی جواب نداد اصلا از کجا معلوم بود که اکبر اینجا باشه
ولی تا در رو وا نمیکرد م تردید و شک ولم نمیکرد دیگه معطل نکردم شاه کلید رو در اوردم و قفل رو واکردم در رو هول دادم که باصدای بدی وا شد
چند لحظه صبر کردم که بینم صدایی میاد یا نه اما خبری نبود یواش وارد سیاه چال شدم
هر لحظه اتنظار داشتم که مار و عقرب و جن و دیو و خلاصه هر چیز وحشناکی که می شناختم جلوم سبز بشه اما نه تنها از این چیز ها نبود بلکه کوچکترین صدایی هم نمی اومد شمع رو روشن کردم در وهله ی اول دلم می خواست این سیاه چال رو که اینقدر ازش تعریف می کردن ببینم تا اونجایی که نور شمع روشن کرده بود نگاه کردم
سیاچال یه اتاق نسبتا بزرگ بود با اجر های پ.سیده و یه مشت تیرو تخته همین نه از اژده ها خبری بود نه از مار و عقرب
کمی قوت قلب گرفتم خیالم راحت شده بود تا قبل از این فکر میکردم همین که در رو واکنم اکبر رو میبینم که به دیوار زنجیر شده
حالا میتونستم که با خیال راحت بر گردم پام رو که برداشتم نوک پام به یه چیزی گیر کرد شمع رو پایین اوردم که چی دیدم
اکبر جلوی پام روی زمین دراز به دراز افتاده بود
نفسم بند اومد شمع رو یه گوشه روی زمین گذاشتم و شروع کردم اکبر رو تکون دادن اما هر کاری کردم هیچ حرکتی نمی کرد
سرم رو روی قلبش گذاشتم هیچ صدا نمیکرد صورتم رو جلوی دماغش گرفتم اکبر دیگه نفس نمی کشید
شمع رو ورداشتم و جلوی صورتش ن داشتم از گوش اکبر خون اومده بود و کنار سرش روی زمین ریخته بود پیرهنش پاره شده بود و تمام ۱ورتش جای خراش بود و دور یکی از چشمهاش کبود شده بود شمع رو به طرف پاهاش بردم طفلک رو قبل از اینکه کشته بشه حسابی زده بودند و کف پاش نشون میداد که فلکش کردن
باور نمیکردم که اکبر مرده باشه ولی حقیقت داشت
شمع رو جلوی دماغ و دهنش بردم کوچکترین تکونی شعله نمیخورد
دیگه باور کردم این حیون صفت اکبر رو کشته بود یه دفعه متوجه شدم که اونجا با یه مرده تنهام داشتم از ترس سکته میکردم حساب کن یه بچه ی سیزده ساله توی یه زیز زمین تاریک با یه مرده تنها باشه حالا میخواد اون مرده دوستش باشه یا یه مرده ی نا شناس
فرداش بعد از صبحونه احضار شدم این زن دیونه دست بردار نبود ازم پرسید که ویولون رو از کجا اوردم جز سکوت جوابی نداشتم بدم
پدرسگ یه کارگر گفت که منرو بندازه تو سیاه چال
تموم بدنم لرزید سیاه چال جای بسیار وحشتناکی بود تا حالا ندیده بودیم که کسی از سیاه چال بیرون بیاد یکی دو تا از بچه ها رو که به دستور این عفریته تو سیاه چال انداخته بودن دیگه ندیده بودیم البته بعدش بهمون میگفتن که از اونجا بیرونشون کردن اما ما باور نمیکردیم وقتی شیندم که میخوان من رو بیرن سیاه چال از ترس زانو هام شروع به لرزیدن کرد نمیدونستم که اون لحظه به کی پناه ببرم
یه دفعه اسم خدا جلوی چشمم اومد فقط تو دلم گفتم خدا جون کمکم کن من از سیاه چال خیلی می ترسم
هنوز دعام تموم نشده بود که بابا سلیمون جلو اومد و گفت ویولون رو من بهش دادم این عفریته نگاهی به بابا سلیمون کرد و بعد به من نگاه کرد و دیگه حرفی نزد و رفت
باز هم امید به دلم برگشت انگار خدا فراموشم نکرده بود دلم می خواست دست بابا سلیمون رو ماچ کنم محبت این پیر مرد در اون شرایط مثل چشمه ی ابی بود برای ادمی که از تشنگی در حال مرگه
خدا رحمتش کنه اون روز نجاتم داددو روزی گذشت
وقتی ابها از اسیاب افتاد از سوراخ به باغ رفتم همیشه وقتی اینجا میاومدم به عشق تمرین با ویولون بود با شوق می اومدم وسر و تنم رو تو اب چشمه می شستم و بعد مشغول تمرین می شدم حالا دیگه با چه امید اینجا بیام ؟ با چه رویی به رضا بگم که این عفریته سازش رو شکسته
تو این فکر بودم که رضا رو جلوی خودم دیدم با خجالت گفتم رضا می خواستم بهت یه چیزی بگم فرصت نداد حرف بزنم و گفت خودم همه چیز رو میدونم با تعجبنگاهش کردم که گفت یه ساز دیگه برات اوردم مواظب باش این یکی طوری نشه بعد دستی به سرم کشید و گفت دلداریت نمیدم تو خودت درد کشیدهای و اشنا با غم دیگه فکرش رو نکن
اینارو گفت و رفت عجب ادمی بود به خدا از هزار تا عاقل عاقل تر بود
بلند شدم و سراغ ویولون رفتم از توی از توی جعبه درش اوردم و مدتی نگاهش کردم و بعد شروع کردم به زدن همچین که صدای ساز در اومد داغم تازه شد و بغضم شکست اون موقع بود که گریه هام شروع شد
درد سرت ندم سه چهار سالی گذشت اما چه گذشتی مثل سیخی که از تو کباب میگذره توی تمام این مدت احساس میکردم که یه جیزی درونم شکسته و ریخته
حالا دیگه حدود سیزده سالم شده بود برنامه ی ینیم خونه مثل قبل ادامه داشت و هر بار که خانم اکرمی من رو می دیدزهر خندی پیروزمندانه رو لبش داشت
مثل این بود که می خواست با زبون بی زبونی حالیم کنه که اون سد راه خوشبختی من شده البته دیگه برام فرقی نداشت
یارو بی همه چیز لومون داد یعنی اکبر رو لو داد یعنی اکبر رو لو داد یه روز بعد ازظهر بود کهکه نوچه های اکبر وحشت زده اومدن سراغ من و گفتن که خانم اکرمی با دو تا از کارگر ها اکبر رو گرفتن و بردن دفتر و بعدش بردتش به سیاه چال
ته دلم کش اومد گویا یاور بخاطر کینه ای که از اکبر داشت نتونسته بود خودش رو نگه داره و قید خوراکی هایی رو که از انبار میاوردیم و سهمی هم به اون میدادیم زده بود و اکبر رو لو داده بود همیشه اکبر خوراکی ها رو به بچه ها میداد این بود که همه فکر میکردن که اکبر تنها این کارو می کنه
تو رویا خودم رو دیدم که صاحب پدر و مادر شدم و مثل اون دختر بچه با لباسهای اعیانی این ور و اون ور میرم و و پدر و مادرم مواظبم هستن
تو این افکار بودم که یه دفعه متوجه که شدم اون خانم و اقا جلو روم واستادن نگاه اون خانم خیلی مهربون بود انگار داشت با چشمهاش نوازشم می کرد
بعد از مدتی که نگاهم کرد اروم یه چیزی به اون اقاهه گفت و من رو نشونش داد و اونم سرش رو به علامت موافغت نکون داد
انگار تو اسمون ها پرواز میکردم یعنی میشد که اونها من رو انتخاب کنن اون خانم از من پرسید پسرم یه چیزی میخوام ازت بپرسم تمام وجودم گوش شد
پرسید تو رو تازه اینجا اوردن جواب دادم نخیر خانم من چندید ساله که اینجا زندگی میکنم پرسید پس چرا اینقدر صورتت و مو ها و لباسهات تمیزه چطور مثل اونهای دیگه صورتت چرک و کثیف نیست چرا سرت شپش نداره
اون موقع بود که توی دلم اون دختر بچه رو دعا کردم که بهم گفته بود باید خودم رو بشورم و تمیز کنم
بلافاصله گفتم برای اینکه من از کثیفی بدم میاد خانم من هر دو روز یک بار خودم رو میشورم با اینکه بعد از تمیز شدن باز هم شپش ها میان طرفم اخه میدونین پشپپش ازسری که تمیز باشه خوشش میاد و میاد طرفش اما من بازم خودم رو میشورم هماون خانم و هم اون اقا از جوابم خوششون اومد خاتمه رو به مدیر ینیم خونه کرد و گفت اقای مدیر ما همین اقا پسر رو با خودمون میبریم لطفا ترتیب کارها رو بدین
دلم میخواست بپرم و هردوشون رو ماچ کنم دلم میخواست که حتی خانم اکرمی رو هم ماچ کنم احساس میکردم دیگه ازش کینه ندارم هیچی دوستش هم دارم خوشحالی داشتم بال در میاوردم مدیر به طرف دفترش حرکت کرد که یه دفعه خانم اکرمی اومد جلو ی اون خانم و اقا و گفت ( ا گه من جای شما بودم این بچه رو انتخاب نمیکردم ) خانمه پرسید چرا خانم اکرمی گفت این بچه ناجوریه وحشی یه به درد شما نمیخوره این بچه سرگرمی ش اینه که موش میگیره و با نخ دار میزنه قورباغه میگیره و شکم زبون بسته ها رو پاره میکنه و دل ورودهشون رو می کشه بیرون پسر شری یه
از تعجب ربونم بند اومده اصلا نمیتونستم حرف بزنم فقط به خانم اکرمی نگاه میکردم
اون خانم مهربون با شیندن این حرفها به اون اقا اشارهای کرد و بعد نگاهی به من کرد و به طرف ماشین رفت
تمام رویایی که لحظه ای پیش برای خودم ساخته بودم داشت جلوی چشمم خراب می شد از صف پریدم بیرون و به طرف اون خانم رفتم و گفتم به خدا دروغ می گه من ازارم به یه مورچه هم نمی رسه به خدا من بچه خوبی هستم تو را خدا صبر کنین تازه من بلدم ویولون هم بزنم
با سرعت به طرف سوراخ دیوار دویدم و رفتم توی باغ با سرعتی که برای خودم هم عجیب بود میدویدم
در عرض نیم دقیقه به جایی که ویولون رو قایم کرده بودم رسیدم و روش داشتم و با همون سرعت بر تم اما وقتی رسیدم که ماشید اون خانم و اقا از در یتیم خونه بیرون رفت
وا دادم بابا سلیمون در حیاط رو بست و برگشت با ناراحتی من رو نگاه کرد ویولون توی دست همونجا واستادم و مات به در یتیم خونه خیره شدم خانم اکرمی این زن پلید به طرفم اومد و در حالی که لبخند پیروزمندانه ای رو لبش بود خیلی خونسرد ویولون رو از دستم گرفت و محکم زمین زد
دیگه برام فرقی نداشت دیگه گریه م هم نمی گرفت فقط واستاده بودم و به در ینیم خونه نگاه میکردم چه مدت اونجا به همون حال بودم نمیدونم فقط وقتی که اکبر دستم رو گرفت بخودم اومدم اکبر من رو با خودش بطرف منبع اب برد و صورتم رو شست و شروع کرد به دلداری دادن من اصلا به حرفهاش گوش نمیکردم تو خودم بودم با خودم فکر می کردم که چه ازاری به این زن پشت رسونده بودم که اینقدر با من لج بود
یه گوشه حیاط نشستم و رفتم تو رویا خودم رو با لباسهای قشنگ و نو میدیم که سوار اون ماشین شدم و در حالی که خوراکی های خوب میخوردم و نه هیچ کس دیگه ای نمیتونست ازم بگیره
غروب بود که رفتیم سر شام هر کی نون و چایی ش رو که یه تیکه نون بیات و یه ای زیپو تو یه لیوان به اسم چایی بود گرفت و یه گوشه نشست و مشغول سق زدن شد که یاور از بچه های کوچیکبغل دستی ش یکی یه تیکه نون به زور گرفت اکبر زیر چشمی میپاییدش تا این رو دید پرید جلو و تیکه های نون رو پس گرفت و داد دست بچه ها بعد روش رو به یاور کرد و گفت خیلی ته نه یاور با همون لحن لاتی جواب داد اره تو بمیری اکبر هم بلافاصله گفت (کرم بمیره ) که شبا راحت بخواب
اکبر برت سر جاش اما چشمش به یاور بودبه یاور بود شام که تموم شد همه رفتیم به خوابگاه برای یاور یه پاوی پرپری و یه تشک پاره پوره اوردن و انداختن جلوش بچه ها که جاهاشون رو انداختن یاور پتو تشکش رو با یه یالم تر به زور عوض کرد اکبر هیچی نگفت یاور جاش رو کنار من انداحت
چراغها خاموش شد و همه خوابیدیم نیم ساعت نگذشته بود که یه دفعه تمام تنم تیر کشید یه دست اومد زیر پتوی من
معطل نکردم و با مشت زدم تو صورت یاور تا پریدم که بزنمش اکبر رو دیدم که با چاقوش بالا سر یاور نشسته
اکبر اروم طوری صدا بیرون نره گفت مادر ........ بود ....بود افتادی ؟ واسه چی کپه مرگت رو نمیذاری بعد پس یقه ش رو گرفت از جا بلندش کرد و پتو و تشکش رو ور داشت و پرت کرد دم در و گفت امشب اونجا گپه مرگت رو نمیذاری بعد پس یقه ش رو گرفت از جا بلندش کرد و پتو و تشکش رو ور داشت و پرت کرد دم در و گفت امشب اونجا کپه لالا می کنی تا فردا تکلیف رو روشن کنم سیکتیر و هولش داد اونطرف یاور که حسابی کنفت و برزخ شده بود گفت از دستم سالم در نمیری خاطرت باشه که اکبر گفت به ناموس زهرا که امشب از جات بلند شی قیمه قورمت می کنم
فردا صبحش بعد از صبحونه تا یلور از ساختمون بیرون اومد نوچه های اکبر یقه شو گرفتن و بردنش تو حیاط پشتی اکبر اونجا منتظرش بود یاور حسابی ترسیده بود دست کرد تو جیبش که چاقوش رو در بیاره که اکبر امونش نداد و تا میخورد کتکش زد بد بخت خونین و مالین شده بود
اخر کار هم اکبر از توی جیبش چاقو رو اورد و ور داشت دلم خنک شده بود اما دلم هم براش می سوخت
بچه ها همونطوری یه گوشه ولش کردن و رفتن یه ساعتی همونجا دراز یه دراز افتاده بود بعد بلند شد و یواش یواش رفت طرف منبع اب صورتش رو که خون روش خشکیده بود شست داشتم بهش نگاه میکردم که یه دفعه در بزرگ یتیم خونه باز شد و یه ماشید شیک اومد تو حیاط دم پله نگه داشت و راننده پیاده شد و در ماشید رو باز کرد و یه خانم و اقا که لباسهای خیلی قشنگی تن شون بود ازش پیاده شدند
همه ی بچه ها دور ماشین جمع شدیم برق میزد عکسمون تو شیشه هاش نعلوم بود راننده مواظب بود که دشت به ماشید نزنیم تا یکی از بچه ها میخواست بهش دست بزنه هولش میداد یه طرف
یه نیم ساعتی که گذاشت بابا سلیمون اومد و گفت همه صف بکشیم باز چه خبر شده بود زود صف کشیدیم ایندفعه مدیر یتیم خونه خودش اومد تو حیاط حتما موضوع مهمی پیش اومده بود وقتی همه ساکت شدیم مدیر گفت گوش کنید کره خر ها این اقا و خانم که با این ماشید تشریف اوردن اینجا میخوان یه بچه رو به فرزندی قبول کنن مثل ادم واستین و حرف نزنین ا گه شانس تون بزنه و یکی از شما ها رو انتخاب کنن خدا براتون خواسته
دیگه زندگیتون از این رو به اون رو می شه این خانم و اقا خیلی پولدارن خیلی هم مهربون حالا لال مونی بگیرین و مثل بچه های ادمیزاد ساکت واستین
تو همین وقت اون خانم و اقا همراه خانم اکرمی از پله ها پایین اومدن یه مرد و زن تقریبا پیر بودن هر دو صورت های مهربونی داشتن بدون اینکه دست خودم باشه یه لبخند گوشه ی لبهام نشست احساس عجیبی پیدا کرده بودم نمیدونم چرا فکر میکردم که اونها منرو انتخاب میکنند نمیدونم چطور یه دفعه دلم از اینجا کنده شد
حیوون اولش خودش رو به دیوار قفس زد مثل یه بچه جیغ می کشید باورم نمی شد که این جیغ ها از این حیون کوچیک باشه بعد وسط قفس نشست و مثل یه ادم با دستهاش سعی می کرد اتیش پشتش رو خاموش کنه اتیش کم شده بود که این زن دو باره روش نفت ریخت
زبون بسته اخرین جیع ها شو کشید و جزغاله شد
دیگه هیچ کدوم از بچه ها نمی خندیدن بعضی ها چشمهاشون رو بسته بودن و با دستهاشون گوش شون رو گرفته بودن
سرم رو بلند کردم این زن سنگدل با خنده منرو نگاه می کرد نمایش تموم شده بود تو دلم گفتم که باید مواظب خودم باشم پیله کرده بود به من بدش نمی اومد که جای اون موش الان من رو اتیش میزد
هنوز که هنوزه وقتی یاد اون روز می افتم صدای جیعهای عجیب اون موش توی گوشمه زن دریده ی خبیسی بود
درد سرت ندم سه سال گذشت ده سالم شده بود کارم این شده بود که هر روز بعد از صبحونه راهی باغ پشتی بشم و با ویولون رضا تمرین کنم رضا هم هفته ای دو بار می اومد اونجا درسم رو بهم میداد و میرفت گذاشته بودم پشتش تمرین پشت تمرین
هر روز تا ظهر اونجا بودم و با ویولون کار میکردم خیلی وارد شده بودم خود رضا تعجب میکرد که با این سن کم چطور اونقدر پیشرفت کرده بودم البته کار این ساز تمومی نداشت
در مدتی هم که من نبودم اکبر مواظب بود که خانم اکرمی بویی از جریان نبرد
زندگی میگذاشت درسته که گاهی یه چیزی از توی انبار بر میداشتیم و میزدیم تنگ غذامون اما بازم گرسنه بودیم
اگر ریخت و قیافه اون موقع ماها رو میدیدی دلت برامون کباب میشد
یه روز طرفهای عصر بود که یه پسر بچه ی سیزده چهارده یاله رو اوردن اونجا من کنار دیوار واستادهبودم و نگاهش میکردم تازه وارد بود و غریب اونم داشت همه جارو ورانداز میکرد سرش رو که برگردوند چشمش افتاد به من
اروم اروم بطرفم اومد و وقتی جلوم رسید گفت اسمت چیه ایمم رو بهش گفتم نگاهی به سر تا پام کرد و گفت انگاری تو از همه اینجا تمیس تری بوی که اینای دیگه رو نمیدی میخوام بیگیرمت زیر بال خودم به شرطها و شروطهی بهش نگاه کردم یه سر و گردن از من بلند تر بود جوابش رو ندادم که گفت ماستو دهنت مایه کردی چرا لال مونی گرفتی گفتم چی میخوای گفت بایس بشی ادم من .......... تو به من برس منم به تو میرسم اسم حاجیب یاور خان جای قبلی که بودم صدام میکردن یاورخان دست طلا
بروبر نگاهش کردم وقتی دید سر از حرفاش در نمیارم با لحن داش مشدی و زشتش گفت انگاری ملتفت نشدی بعد دست کرد تز توی جورابش یه چاقو ضامندار در اورد و ضامن رو زد که چاقو با سرعت باز شد رنگ م پرید تیغه ی چاقو رو گرفت زیر چونه م و گفت حالا چی ملتفت شدی یا اینکه صوذتت رو واست خوشکل کنم از این به بعد ادم منی هر چی من گفتم برات حجته از این منبعد گنده اینجا منم اینو برو به همه بگو که حواسشون جمع باشه هر که رو حرف من حرف بزنه .میبرم واسه مام فرق نمیکنه اینجا باشیم یا تو زندون
حوصله ی دعوا و مرافعه نداشتم سرم رو انداختم پایین و راهم رو کشیدم و رفتم اونجا اگه دو نفر کتکاری میکردن هر دو نفر تنبه می شدن دلم نمیخواست با این کارم پر به پر خانم اکرمی بدم و بهانه دستش بیفته و زندگی برام اینجا سخت تر از اینکه بود بشه همینطوریش هم توی این چند سال هر وقت فرصتی پیدا میکرد ازارم میداد تا اون موقع دو باره فلک شده بودم تو سری و پس گردنی که عادت بود
این یاور خان هم حسابش با اکبر بود که میخواست جاش رو بگیره اکبر هم از پس ش بر میاومد یاور در مقابل اکبر مثل جوجه بود
منظور یاور رو هم از اینکه میگفت باید ادم من باشی نفهمیدم این بود که محل بهش نذاشتم و دنبال کار خودم رفتم اما از دور مواظب مارهاش بودم به هر سوراخ سنبهای سرک میکشید
یه ساعتی که گذاشت دو باره اومد جلوی من و گفت جیگر طلا من عادت دارم هر روز یکی مشتو مالم بده اینم کارتونه پشتش رو کرد به من و دو زانو نشست کنار دیوار بازم محلش نذاشتم و همونطور کنار دیوار واستادم که یه دفعه از جا پرید یقه مو گرفت و گفت بچه خوشگل بیخودی جفتک ننذاز وقتی من انگشت رو کسی بذلرم دیگه تمومه بخوای نخوای مال خودمی تازه باهاس افتخار کنی که میون این همه شانس نصیب تو شده بعد خنده ی چندش اوری کرد و یه مرتبه منو ماچ کرد خون تو صورتم دوید تا اون روز از این برنامه ها اینجا نبود اکبر گاهی به بچه ها زور میگفت ازشون کار می کشید اما نامرد نبود از این برنامه هام نفرت داشت این بود که یه همجین چیز های تو ینیم خونه تا اون موقع نبود
گفتم خودم براتون ویولون را میاورم . وقتی اقای هدایت با اون پنجه های استادانش میزد غم از دل ادم بیرون میرفت .نگاهی به من کرد و لبخندی زد و ویولون را بر داشت مدتی چشماش رو بست و بعد شروع کرد .
الحق که استادانه میزد به قدری حرکات پنجه های موزون بود که انسان بی اختیار محو تماشا می شد از صدا که نگو
این مرد با اینچند سیم کاری میکرد که ناخوداگاه از حال طبیعی خارج می شدم بقدری با سوز میزد که خودم رو تو یتیم خونه و بین بقیه ی بچه ها در همون شرایط میدیدم
دلم میخواست که زمان حرکت نمیکرد تا این دقایق تموم نشه اما اینم مثل هر چیز خوب دیگری زود تموم شد
دست استاد از حرکت ایستاد اما طنین موسیقی هنوز تو فضای اتاق باقی بود اقای هدایت ویولون رو زمین گذاشت و وقتی سرش را برگردوندمتوجه قطره اشکی گوشه گوشه چشماش شدم
اقای هدایت گفت یه عمر بهمون مطرب گفتن یه عمر خوترمون کردن اما خودشون میدونستن که هنرمندیم هنر نعمتی یه که خدواند یکتا نصیب هر کسی نمی کنه
نگاهش کردم بعضی حرفهایش رو نمیفهمیدم خودش متوجه شد و گفت تعجب میکنی ؟ هان ؟ خودت بعدا همه چیز رو می فهمی انگار حالا وقته گفتند بقیه داستان زندگی منه پس گوش کن ازاده
تا اونجا برات گفتم که رفتم سراغ انبار و یک کیسه خرما برداشتم و برای بچه ها هم بردیم
از اون به بعد کارمون همین شده بود هفتهای یکی دو بار میزدیم به انبار و هر چی گیر مون میاومد بر میداشتیم و با بچه ها قسمت میکردیم و میخوردیم یه روز صبح که تازه بیدار شده بودیم توی راهرو سینه به سینه برخوردم به خانم اکرمی
تا من رو دید گفت پسر تو هنوزم حیوونها رو دوست داری یاد کار دفعه قبلش افتادم با تنفر نگاهش کردم که با دست محکم زد تو صورتم طوری که از دماغم خون واشد وقتی رنگ خون رو دید انگار ارضا شد و لبخندی زد و گفت هیچوقت اینطوری به بزرگترت نگاه نکن
دو دستی صورتم رو گرفته بودم که خون از دماغم روی زمین نریزه تا حرکت کردم که برم و صورتم رو بشورم پدر سگ از پشت چنگ زد توی موهام از درد سرم گیچ رفت همچین موهام رو کشید که دور خودم چرخیدم یه مشت از موهام لای پنجه هاش مونده بود دلم ضعف رفت
بهم گفت ولدزنا من نعش خیلی ها رو از این جا فرستادم مسگر اباد حواست باشه
هیچی نگفتم این دفعه نگاهش هم نکردم سرم رو پایین انداختم تا راهش رو کشید و رفت وقتی رفتم تو حیاط اکبر پرید جلو و پرسید کدوم .... این ریختی ت کرده؟ شیردونش رو می کشم بیرون بگو کار کدوم فلان فلان شدهایه
اروم بهش گفتم خانم اکرمی تا اسم خانم اکرمی رو شنید تموم صورتش سرخ شد در حالی که چاقوش رو از جیبش در اورده بود و تو مشت ش فشار میداد از لای اندونش گفت به علی یه روز از عمرم که مونده باشه می کشمش
خلاصه منو برد دم منبع ای و شیرش رو باز کرد و صورتم روشسن نوچه هاش دور و برم رو گرفتند و هر کدوم برای خانم اکرمی خطو نشون می کشیدن اما من میدونستم که همشون ته دل ازش میترسن
اکبر داشت فحش های چارواداری میداد که یکی از کارگر ها بهمون گفت که صف بکشیم خون دماغم بند اومده بود راه افتادیم و رفتیم وسط حیاط چند دقیقه نگذشته بود که خانم اکرمی همراه یه کارگر که یه تله موش که مثل یه قفس کوچیک توی دستش بود اومدند توی حیاط موش زبون بسته خودش رو به این طرف و اون طرف میزد انگار حیوون احساس خطر کرده بود کارگر رفت و با یه پیت نفت برت
تازه فهمیدم که این زن دیوانه چه خیالی داره
با خنده به ما نگاه کرد و گفت بچه ها یه نمایش براتون جور کردم خوب نگاه کنین که از دستتون نره بعد با پیت روی موش بیچاره نفت ریخت اولش یه عده از بچه ها دست زدن و خندیدن اما وقتی کبریت رو کشید و از بالا قفس انداخت روی موش همه ساکت شدند همه دور قفس جمع شدیم و اروم اون رو نگاه می کردیم
پرسیدم تو که اصلا دیونه نیستی چرا بردنت اونجا ؟ گفت نصف کسانی که اونجان دیوونه نیستن حداقل از خیلی ها که اون بیرون دارن راه میرن عاقل ترن مدتی نات نگاهش کردم که خندید و گفت پاشو دیگه برو دیر می شه و ممکنه بفهمن اومدی بیرون از جام پریدم و با رضا خداحافظی کردم و به دو رفتم طرف سوراخ
وقتی توی حیاط یتیم خونه رسیدم گشتم تا اکبر رو پیدا کردم و بهش گفتم که دنبالم بیاد دو تایی با احتیاط بدون اینکه کسی متوجه بشه وارد زیر زمین شدیم کارگر ای اونجا یکی دو نفر بیشتر نبودن برای اینکه حقوق کمتر بدن و همهش رو خودشون به جیب بزنن کسی ذو نمی اوردن از این بابت شانس اورده بودیم وقتی وارد زیر زمین شدیم ته راهرو به همون در که رضا گفته بود رسیدیم به اکبر گفتم مواظب باشه کسی نیاد و خودم با شاه کلید مشغول باز کردن قفل شدم دو دقیقه طول نکشید زود رفتم تو انبارو در رو پشت سرم بستم
چی دیدم انبار پر بود از برنج و روغن و صابون و خوراکی و پتو و تشک های نو نو و خلاصه همه چیز پدر سگ های بی شرف ما هارو مثل گدا ها گرسنه و لخت راه میبردن و تمام اینها رو میفروختن
یه کیسه خرما برداشتم و اومدم بیرون و در رو دو باره قفل کردم تا چشم اکبر به خرما ها افتاد و در حالی که اب از چک و چونهش راه افتاده بود گفت ای تخم سگ تو چه ربلی ای موش مردهی اب زیرکاه
دو تایی با خنده افتادیم به جون خرما ها همه رو از هولمون با هسته میخوردیم وقتی شکمی از عزا در اوردیم دلمون نیومد تنها خوری کنیم قرار شد شب توی خوابگاه وقتی چراغها خاموش شد بقیه رو بین بچه ها تخس کنیم
جریان رضا رو به اکبر گفتم کمی تو لب شد و گفت پسر نکنه تو باغ یه دفعه این مرتیکه یخه تو بگیره و بی سیرتت کنه
گفتم ا گه از این خیالها داشت که دیروز وقتی لخت بودم میکرد نه مرد خوبیه کف پام رو که دید دلش ریش شد
اکبر دست کرد تو جیبش و یه چاقو در اورد و داد به من و گفت این رو بذار تو جیبت ا گه یه وخت خواس حرومزدگی کنه ناکارش کن خندیدم و ازش چاقو رو گرفتم شده بود مثل بردار بزرگم دو تایی با شوق کودکانه از زیر زمین بیرون اومدیم و خرما هارو یه جا قایم کردیم
شب اکبر گذاشت تو پیرهنش و اورد تو خوابگاه وقتی چراغها رو خاموش کردن بچه ها رو چمع کرد و از جیبش یه چاقوی بزرگ در اورد و بازش کرد و چلوی بچه ها گرفت تیغه ی چاقو برق میزد با چشمهای از حدقه در اومده به همه نگاه کرد و گفت گوش کنید بزمچه ها ما لوطی ایم تنها خوری بلد نیستیم براتون خرما اوردیم که شما هام کوفت کنین اما اگه یه کلمه از این جریان جلوی کسی حرف بزنین بی ناموسم اگه خشتک تون رو جرندم این گزلیک و تا دسته می کنم به هر چی نابدتر تون فهمیدین این زنیکه خونهی اخرش اینه که فلکتون کنه یا بنذازتون تو سیاه چال اما من تا جون تون رو نگیرم ول کن نیستم از این بچه یاد بگیرین دیدین زیر فلک لام تا کام زبون وار نکرد حالا بی صدا بیاین جلو سهمتون رو بگیرین باید با هسته بخورین که این زنیکه بو نبره و گرنه میفهمه
نمیتونم اون لحظه رو برات وصف کنم که بچه ها چطور خرما ها رو میخوردن نمیدونستنتو دهن شون بزارن یا تو چشمشون بعضی ها که اصلا نمیدونستن خرما چی هس اصلا احتیاج نبود که اکبر بگه همه خرما رو با هسته قورت میدادن خلاصه اون شب براشون عید بود تو دلم رضا رو دعا کردم برای یه شب هم که شده بچه های یتیم با شکم سیر خوابیدن .........
این جای سرگذاشت که رسیدیم اقای هدایت دیگه خسته شده بود من رفتم برایش شرابت البالو اوردم خوردن و گفت این یه پرده از صدپرده زندگی من بود ازاده جان .........
حالا اگه دوست داشتی که بقیه اش بشنوی
خیلی خوشحال بودم چیزی را پیدا کردهبودم که امیدوارم کنه از فردا اون روز همش چشمم به درخت پشت دیوار بود که به شاخه کلاه رشا رو بینم سرم تمیز شده بود و دیگه لباس ها و تنم بو نمیداد احساس خوبی داشتم دو روز بعد تازه صبحونه رو خورده بودیم که چشمم به کلاه افتاد معطلش نکردم و با احتیاط از سوراخ رد شدم این سوراخ برایم مثل دریچهای به بهشت شده بود . با سرعت خودم رو به کنار ابشار کوچیک رسوندم رشا منتظرم بود و سلام کردم .
سلام زود اومدی معلوم می شه اشتیاق داری بیا تا زود تر شروع کنیم ویولون رو اروم دستم داد بلد نبودم که چطور اون رو بگیرم در حالی که با خنده یادم میداد گفت بچه م بیل دستت گذفتی ؟ اروم بگیر و بذار زیر چونه ت اهان خوبه حالا سر درس اول
رشا مثل استادی بهم تعلیم نیداد و من خیلی راحت یاد میگرفتم وقتی ویولون رو درست با دست چپم کرفتم و چونه م رو روی بدنهش گذاشتم انگار سر روی شونه ی پدرم گذاشته بود ووقتی با دست راست ارشه رو گرفتم انگار دست مادرم توی دستم بود
چرا چشماتو بستی پسر ؟ باز کن بینی چیکار میکنی؟
رضا بود که بهم فرمون میداد اما دست خودم نبود تا شروع به تمرین میکردم بی اختیار چشمام بسته می شد رضا م دیگه پایی نشد
وقتی دو ساعتی با هم کار کردیم گفت ازین به بعد تا یه هفاه خودت تنها بیای و تمرین کنی همین چیزهایی که بهت گفتم ویولون رو میذارم تو اون تنه ی درخت فقط مواظذ باش دست به کوکش نزنی .
وقتی تمرین تموم شد رضا از تو جیبش یه چیزی مثل کلید در اورد و به من داد و گفت پسر جون به این می میگن شاه کلید بگیر گمش نکنی توی زیر زمید ته راه رو یه اتاق بزرگه اونجا انباره هر چی جنس و خوراکی و لباس و این چیز ها برای یتیم خونه میاد میذارن اون تو باید حواست جمع باشه یواشکی برو و با این شاه کلید قفلش رو وا کن
حیق و میل نکن اندازه ی شیکمت بخور بعد درو دو باره قفل کن و بیا بیرون یه خورده به خودت برس داری از لاغری میمیری
این دفع دیگه از ترس نزدیک بود گریه م بگیره زبونم بند اومده بود برتم و یه چیز عجیب غریب تو دستش بود هر چی زور زدم که یک کلمه از دهن م در بیاد نتونستم
یارو انگار فهمید و گفت نترس بچه جون کاری باهات ندارم مال این یتیم خونه ای با سر بهش اشاره کردم دو باره گفت واسه چی اومدی اینجا بازم نتونستم جوابش رو بدم خندید و گفت زبونت رو گربخ خورده
بعد اومد کنارم نشست و دستی به سرم کشید دلم کمی قرص شد گفت من هر وقت که دلم می گیره می ام اینجا وواسه دلم و این درخت ها ویولون میزنم
فهمیدم که اون چیز عجیب اسمش ویولون زیر لب پرسیدم این صدا که می اومد از این بود گفت اره خوشت اومد بعد شروع کرد به ساز زدن اونقدر قشنگ میزد که زنگ غم رو از دلم برد وقتی تموم شد دیگه باهاش غریبه نبودم انگار اهنگی که زد دوست مشترکی بود که ما دو نفر رو با هم اشنا کرد
پرسیدم چه جوری با این چیز اینقدر قشنگ صدا در میاری
گفت این چیز اسمش ویولون خوشت اومد
گفتم خیلی بازم بزن
بعدا اسمت چیه
اسمم رو بهش گفتم گفت اسم من رضا س بهم میگن رضا دیوونه چند وقته که توی یتیم خونه ای
گفتم از وقتی که یادم می اد پاهام رو از تو اب در اوردم وقتی خواستم که گالش ها رو بپوشم چشمش به کف پام افتاد و پرسید پات چی شده گفتم هیچی و زود گالش ها رو پام کردم
پرسید فلکت کردن با سر جواب داد م دو باره پرسید واسه چی
مجبوری جریان رو بهش گفتم اشک تو چشماش جمع شد و بدون اینکه چیزی ب ویولون رو برداشت و یه چیزی زد که بغض تو گلوم نشست
وقتی تموم شد پرسید دلت میخواد یادت بدم که ویولون بزنی
قند تو دلم اب کردن گفتم از خدامه کفت امروز دیگه نمی شه از فردا هر وقت دیدی این کلاه به یکی از شاخه های درخت پشت دیوار یتیم خونه اویزونه خودت رو برسون اینجا فقط مواظب باشه کسی نفهمه
خندیدم اونم خندید و گفت حالا پاشو لباسهاتو بپوش تازه یادم افتاد که لباس تنم نیست خجالت کشیدم و زود پریدم پشت یه درخت خندید و لباسهام رو از روی شاخه برداشت و پرت کرد طرف من و گفت من دیگه میرم حواست به خانم اکرمی باشه از اون جلب هاست
در حالی که تند لباس هام رو که هنوز خیس بود می پوشیدم پرسید م شما از کجا اونا می شناسی گفت اکرمی رو می گی گفتم اره گفت ما دیوونه ها خیلی چیز ها رو میدونیم این خانم اکرمی اسم اصلیش اکرم خوزی یه
واسه ی اینکه بچه ها پشت سرش اکرم .وزی صداش نکنند اسمش رو گذاشته خانم اکرمی این ضعیقه شیطون رو درس میده هر چی واسه یتیم خونه پول و جنس و خوراکی می اد می فروشه سرشون با مدیر توی یه اخوره مثل رئس دیوونه خونه حالا یه دفعه دی که اومدی برات تعریف می کنم وقتی لباسهام مو تنم کردم و از پشت درخت بیرون اومدم دی رضا رفته بود تازه شروع کردم با خودم فکر کردن این جه جور دیوونه ای بود که هم قشنگ ویولون میزد و هم اینقدر خوب صحبت می کرد این رضا که صد درجه از خانم اکرمی عاقل تر بود حقش رو بخوای خانم اکرمی رو باید میبردن دیوونه خونه که اینقدر بچه ها رو میچزوند و زجر می دادیه نیم ساعتی صبر کردم تا لباسهابه تیم خشک شد و بعد به طرف ینیم خونه حرکت کردم دلم نمی خواست که ایت باغ قشنگ و بزرگ به اونجا برگردم ولی چاره ای نبود جای دیگه ای رو نداشتم برم سلانه سلانه راه رفتم تا رسیدم پشت دیوار اروم سوراخ گذرو پیاده کردم و یواش یواش واردش شدم
این دفع دیگه از ترس نزدیک بود گریه م بگیره زبونم بند اومده بود برتم و یه چیز عجیب غریب تو دستش بود هر چی زور زدم که یک کلمه از دهن م در بیاد نتونستم
یارو انگار فهمید و گفت نترس بچه جون کاری باهات ندارم مال این یتیم خونه ای با سر بهش اشاره کردم دو باره گفت واسه چی اومدی اینجا بازم نتونستم جوابش رو بدم خندید و گفت زبونت رو گربخ خورده
بعد اومد کنارم نشست و دستی به سرم کشید دلم کمی قرص شد گفت من هر وقت که دلم می گیره می ام اینجا وواسه دلم و این درخت ها ویولون میزنم
فهمیدم که اون چیز عجیب اسمش ویولون زیر لب پرسیدم این صدا که می اومد از این بود گفت اره خوشت اومد بعد شروع کرد به ساز زدن اونقدر قشنگ میزد که زنگ غم رو از دلم برد وقتی تموم شد دیگه باهاش غریبه نبودم انگار اهنگی که زد دوست مشترکی بود که ما دو نفر رو با هم اشنا کرد
پرسیدم چه جوری با این چیز اینقدر قشنگ صدا در میاری
گفت این چیز اسمش ویولون خوشت اومد
گفتم خیلی بازم بزن
بعدا اسمت چیه
اسمم رو بهش گفتم گفت اسم من رضا س بهم میگن رضا دیوونه چند وقته که توی یتیم خونه ای
گفتم از وقتی که یادم می اد پاهام رو از تو اب در اوردم وقتی خواستم که گالش ها رو بپوشم چشمش به کف پام افتاد و پرسید پات چی شده گفتم هیچی و زود گالش ها رو پام کردم
پرسید فلکت کردن با سر جواب داد م دو باره پرسید واسه چی
مجبوری جریان رو بهش گفتم اشک تو چشماش جمع شد و بدون اینکه چیزی ب ویولون رو برداشت و یه چیزی زد که بغض تو گلوم نشست
وقتی تموم شد پرسید دلت میخواد یادت بدم که ویولون بزنی
قند تو دلم اب کردن گفتم از خدامه کفت امروز دیگه نمی شه از فردا هر وقت دیدی این کلاه به یکی از شاخه های درخت پشت دیوار یتیم خونه اویزونه خودت رو برسون اینجا فقط مواظب باشه کسی نفهمه
خندیدم اونم خندید و گفت حالا پاشو لباسهاتو بپوش تازه یادم افتاد که لباس تنم نیست خجالت کشیدم و زود پریدم پشت یه درخت خندید و لباسهام رو از روی شاخه برداشت و پرت کرد طرف من و گفت من دیگه میرم حواست به خانم اکرمی باشه از اون جلب هاست
در حالی که تند لباس هام رو که هنوز خیس بود می پوشیدم پرسید م شما از کجا اونا می شناسی گفت اکرمی رو می گی گفتم اره گفت ما دیوونه ها خیلی چیز ها رو میدونیم این خانم اکرمی اسم اصلیش اکرم خوزی یه
واسه ی اینکه بچه ها پشت سرش اکرم .وزی صداش نکنند اسمش رو گذاشته خانم اکرمی این ضعیقه شیطون رو درس میده هر چی واسه یتیم خونه پول و جنس و خوراکی می اد می فروشه سرشون با مدیر توی یه اخوره مثل رئس دیوونه خونه حالا یه دفعه دی که اومدی برات تعریف می کنم وقتی لباسهام مو تنم کردم و از پشت درخت بیرون اومدم دی رضا رفته بود تازه شروع کردم با خودم فکر کردن این جه جور دیوونه ای بود که هم قشنگ ویولون میزد و هم اینقدر خوب صحبت می کرد این رضا که صد درجه از خانم اکرمی عاقل تر بود حقش رو بخوای خانم اکرمی رو باید میبردن دیوونه خونه که اینقدر بچه ها رو میچزوند و زجر می دادیه نیم ساعتی صبر کردم تا لباسهابه تیم خشک شد و بعد به طرف ینیم خونه حرکت کردم دلم نمی خواست که ایت باغ قشنگ و بزرگ به اونجا برگردم ولی چاره ای نبود جای دیگه ای رو نداشتم برم سلانه سلانه راه رفتم تا رسیدم پشت دیوار اروم سوراخ گذرو پیاده کردم و یواش یواش واردش شدم
بعد پشت سر من بشکه رو دو باره سر جاش گذاشت
یه لحظه ترس ورم داشت تا اون موقع یادم نمی اومد که این طرف دیوار های یتیم خونه رو دیده باشم برتم و به باغ نگاه کردم تا چشم کار می کرد درخت بود و همه سبز احساس پرندهای رو داشتم که بعد از سالها اسارت حالا ازاد شده بود هم میخواشتم پرواز کنم و هم از پرواز وحشت داشتم از این حس سرم گیج می رفت نشستم و چشمهامو بستم مدتی به صدای باد که ار بین برکها میوزید گوش دادم صدای پرنده ها که همیشه از اون طرف دیوار بکوشم می رسید حالا برام تازگی داشت همونطور که چشمهام بسته بود گوش می کردم و ازادی رو مزه مزه می کردم
چشمهامو بسته بودم و جرات نداشتم که بازشون کنم می ترسیدم همه ش خواب باشه اروم لای یه چشمم رو باز کردم نه حقیقت داشت درختها برگها زمین سبز حقیقت داشتن
بلافاصله به سرم زد که فرار کنم نیم خیز شدم اما کجا رو داشتم که برم دو باره نشستم از وقتی که تونسته بودم فکر کنم دنبال ازادی بودم اما هیچ وقت این قکر رو نکرده بودم که بیرون از پرورشگاه جایی برای مانیس این بود که اروم بلند شدم و همونطور که اکبر گفته بود مستقیم جلو رفتم اصلا هوای اینجا با اینکه بیست قدم با یتیم خونه فاصله نداشت با اون طرف دیوار فرق داشت هوا هوای ازادی بود
کمی که جلو رفتم صدای شرشر اب رو شنیدم به طرف صدا رفتیم چند دقیقه بعد از دور جایی به اندازه ی یه میدون دیدم که اب مثل ابشار از بلندی توش میریزه اب مثل اشک چشم بود از خوشحالی نزدیک بود گریه کنم دوون دوون به طرف اونجا رفتم و پریدم توی اب خنک بود و دلچسب سرم رو چندین بار زیر اب کردم و حسابی چنگ زدم وقتی رو اب رو نگاه می کردم شپیش ها رو میدیدم که دارن دستو پا میزنن خوشحال بودم از اینکه مو هام داره تمیز می شه و ناراحت از اینکه اب کثیف می شه . اون لجظه بزرکترین اروزم داشتن صابون بود
وقتی خوب سرو تنم رو شستم از اب بیرون اومدم و شروع به شستن لباسهام کردم و بعد اونها رو اویزان کردم تا خشک بشه کنار اب نشسته بودم و پاهام رو ول داده بودم تو اب زیر پوستم گز گز می شد تو حال عجیبی بودم که از یه جا صدای موسیقی قشنگی اومد همونظور که به صداگوش می کردم و پا هام رو چلپ چلپ تو اب میزدم چشمهامو بستم
دختر کوچولو گفت پس اینا مریض نمی شن خانمه جوابی نداشت بهش بده که من گفتم ما عادت کردیم اینجا همه مون شپیش داریم اون خانم نگاهی به من کرد و سرش رو انداخت پایین
دختر کوچولو دست مادرش رو ول کرد و اومد نزدیک من و پرسید تو چرا شپیش داری و کثیفی تو چشماش نگاه کردم نمیدونستم چه طوری باید به این بچه وضع خودمون رو بگم اون معنی درد و غم و غصه و بی کسی رو از کجا می فهمید کمی مکث کردم انگار همه منتظر جواب من بودن این بود که گفتم من مثل تو مادر ندارم که تمیزم کنه
گفت خودت که دست داری برو حموم با صابون سرت رو بشور
بازم خنده م گرفت می خواستم بهش بگم اینجا ماهی یه بار همه مون رو میبرن تو حیاط و باسطل اب میریزن رو کله مون تازه وقتی تابستونه و هوا گرم رمستون که هیچی اما ترسیدم بعدش فلک بشم پس گفتم چشم میرم حموم و خودم رو تمیز می کنم
بر گشت به مادرش گفت مامان این ببریم خونه مون با هم بازی می کنیم یه لحظه نور امیدی تو دلم روشن شد اگه اینا من رو با خودشون میبردن اگه می شد که منم یه زندگی مثل این بچه داشته باشم ا گه منم می شد یه هم چسین لباسهای تنم کنم اگه می تونستم یه هم چین کفشی پام کنم اصلا چه فرقی ما بین من واین بچه س
که خانمه محکم دست دخترش رو کشید و با خودش از خوابگاه بیرون برد . نفهمیدم از من فرار کرد ؟ یا از خودش ووجدانش
وقتی با سکوت از اونجا رفتم خانم اکرمی نگاهم کرد و گفت شانس اوردی که جلوی زبونت رو گرفتی و گرنه کاری می کردم که دیگه نتونی حرف بزنی می خواستم وقتی اینا رفتن بندازمت تو سیاه چال ولی این دفعه بخشیدمت
اینو گفت و رقت وقتی تنها شدم دو باره توی موهام چنگ زدم یکی دو تا شپیش اومد توی دستم چندشم شد ادم تا وقتی چیزی رو ندونه زجر نمی کشه اما وقتی فهمید چرا دیگه خیلی چیز ها ناراحتش می کنن امان از هوشیاری
خلاصه در اصر حرفهای اون دختر بچه از خودم خجالت کشیدم تصمیم گرفتم که تمیز باشم حتی با اون امکانات و وضع بدی که داشتم
چند روزی گذشت و پاهام تقریبا خوب شدن یه صبح که یه گوشه ی حیاط نشسته بودم و تو این فکر بودم که چطوری دور از چشم کارگرا و خانم اکرمی دو تا سطل اب رو سرم بریزم و از دست این شپش ها و کثیفی نجات پیدا کنم اکبر سراغم اومد و کنارم نشست و دستی به پشتم زد و گفت خوشم اومد معلوم شد اس وقس داری به ابولفض اگه اون روز نفست در می اومد و جیک میزدی شیردونت رو می کشیدم بیرون حالا اگه دوست داری عشقهبیا تو دارو دسته ی خودمون
ازش تشکر کردم خوشم نمی اومد که با اکبر و نوچه هاش بگردم از زورگویی بدم می اومد وقتی بهش گفتم خندید و گفت خود دانی اما هر وقت گیر داشتی حاجیت رو خبر کن بهش گفتم ا طوری بشه که بتونم دو سطل اب گیر بیارم و خودم رو بشورم خیلی خوب می شه از خنده نزدیک بود غش کنه وقتی خوب خنده هاشو کرد گفت م کثافت چه عبیه شه که میخوای بری سراغ نطافت جوجه
ما هر چی تن مون رو کیسه بکشیم و چرک بکونیم بازم پرورشگاهی و یتیمیم نون نداریم بخوریم تو دنبال قروفرتی
گفتم پس هیچی بلند شدم که برم کمی اینور و اون ور رو نگاه کرد و گفت اگه بازم دهنت قرض باشه یه جا میبرمت که عقل جن هم نمیرسه بعد دست خودش را چند بار گاز گرفت و دو باره گفت بپر دنبالم
برای یه تینم همین م که پدر و مادرش توی رویا بشراغش بیان غنیمته سرم رو به طرف اسمون کردم و نگاهی به خدا وقتی دو باره چشمامو بستم که شاید رویای پدر و مادرم رو بینم احساس کردم که دستی روی شونه م گذاشته شد مخصوصا چشمها مو باز نکردم که حس تموم نشه که دستی دیگه شروع به پاک کردن اشکهام کرد
این دیگه رویت نبود بر تم و کنارم رو نگاه کردم پسری بود هم سن و سال خودم پیشم مشته بود و گریه می کرد بهش گفتم اگه بفهمن اومدی اینجا تنبه ت می کنن بهم خندید و دو لا شد و صورتم رو بوسید و گفت اومدم تشکر کنم اسم من عباسه خوب شد که نداشتی اون گربه رو بکشن
اینو گفت و بلند شد رفت همین کافی بود که از کاری که کردم احساس غررو کنم تو خودم یه قدرت عجیبی حس می کردم میدیدم که کاری که کردم ارزش فلک شدن و کتک خوردن رو داشته دیگه زخم پام درد نمی کرد لبخندی گوشه ی لبهام نشست
اون شب گذشت فردا صبح دو باره توی حیاط جمعمون کردن چون روی پاهام نمیتونستم بایستم دو نفر زیر بلغم رو گرفته بودن وقتی ساکت شدن خانم اکرمی صدام کرد .
بچه ها همونطوری بردنم چلوی صف ازم پرسید نون رو برای کی اورده بودم بیرون تو دلم گفتم ا گه بگم همین بلا سر اکبر میاد ا گه هم نگم دو باره فلک می شوم
داشتم با خودم کلنجار می رفتم که چیکار کنم که انگار یکی وادارم کرد که بگم نون رو واسه ی گربه هه اوردم بیرون
خانم اکرمی نگاه تندی به من کرد توی چشماش میدیدم که از خدا میخواد تا به بار دیگه کتکم بزنه اما انگار خدا برام خواست و بابا سلیمون اومد چلو و یه چیزی در گوش خانم اکرمی گفت و اونم تند به طرف دفتر یتیم خونه رفت یه نفسی کشیدم پدر سگ صورتش رو انگار از سنگ تراشیده بودن کوچکترین مهربونی توش دیده نمیشد
بابا سلیمون مرخصمون کرد و بچه ها زیر بغلم رو گرفتن و بردن تو خوابگاه نبم ساعتی که گذشت دیدم رفت و اومد و بدو بدو تو ساختمون شروع شد حدس زدم که حتما یه عده از طرف دولت اومدن اونجا
برام فرقی نداشت چون اومدن اونها نفعی به حال من نداشت برای خودم تکیه ام رو به دیوار داده بودم و پا هام رو دراز کرده بودم و تو افکارم خودم بودم که به مرتبه مدیر و خانم اکرمی و چند تا از کارگر ها همراه عده ای مرد با لباسای اعیانی که یه زن و یه دختر با هاشون بود اومدن تو خوابگاه
خوابگاه یه سالن خیلی بزرگ بود با دیوار های بلند یه طرفش پر از تشک و پتو بود که روی هم جیده شده بود شبها این تشکها رو پهن می کردیم و روش میخوابیدیدم البته اسمش تشک بود وگرنه به نازکی پتو هامون بودن
وقتی منو اونجا دیدن یکی شون ازم پرسید که بچه تو چرا نرفتی تو حیاط ؟ یکی دیگه بهم گفت وقتی اقا باهات صحبت میکنن بلندشو واسا
سرم رو بلند کردم و گفتم کف پام زخمه نمیتونم واستم مردی که همه بهش احترام می ذاشتن اومد جلو و نگاهی به کف پام کرد و پرسید پات چی شده زیر چشمی به خانم اکرمی نگاه کردم که با رنگ پریده چپ چپ نگاهم می کرد یه لحظه دلم خواست فریاد بزنم و بگم که این زن دیوانه به خاطر یه کف دست نون خالی این بلا رو سرم اورده اما خودم رو نگه داشتم و گفتم تو خار ها راه رفتم و پا هام اینطوری شد مرده به مدیر دستور داد که زخمهامو پانسمان کنن تو همین موقع اون دختر کوچولو جلوم نشست و پرسید این جوجو ها چی ن تو موهات راه میرن
دست کردم و چنگی به مو هام زدم و یکی از شپش ها اومد تو دستم نشونش دادم و بهش گفتم شپیش تا حالا ندیدی گفت نه گاز می گیرن
گفتم نه نمیدونم و شپیش رو با ناخنم له کردم
گفت چرا کشتیش ؟ گناه داره
همه زدن زیر خنده خودم هم خنده م گرفت دلم میخواست دیروز اینجا بود و می دید که داشتن یه گربه ی بد بخت رو دار میزدن گفت یکیش رو میدی به من باهاش بازی کنم
تا این را گفتم در حالی که با ترکه به شدت به کف پام میزد داد زد مال تـــــــو توی تنبونته اینجا شما فقط یه تبکه چلوار کفتی دارین که سگها
اونقدر با ترکه کف پام زد تا ترکه شکست درد ضربه های اخر رو حس نمی کردم گریه هم نمی کردم به خاطر همین هم بیشتر عصبانی شده بود اگه التماس می کردم و گریه و زاری انگار ارضا می شد و کمتر منو میزد اما نمیدونم چرا نه گریه کردم نه التماس
خون از کف پام را افتاده بود و چکیده بود تو پاچه ی شلوارم حتما از خودت میپرسی که یه پسر بچه شش ساله چرا این خلق و خو رو داشته
اخه میدونی بچه هایی که تو ینیم خونه ها زندگی می کنن با بچه های ناز پرورده ی توی خونه فرق دارن اونها خیلی بیشتر از سن شون چیز می فهمن بدبختی کشیدن و سختی ترکه که شکست ولم کرد و پاهام رو باز کردن و رفتن قانون اونجا اینطوری بود که وقتی بچه ای تنبه می شد اگر کسی سراغش می رفت و کمکش می کرد اونم تنبه می شد کشون کشون خودم رو رسوندم تو خوابگاه و یه گ.شه افتادم درد پا از یه طرف گرسنگی از یه طرف و بعضی که داشت خفه م می کرد از یه طرف غذایم میدادن
یه دربون پیر داشتیم به نام بابا سلیمون مرد خوبی بود یواشکس اومد سراغم و از یه قوطی مرهمی در اورد و مالید کف پای من و قوطی رو هم داد بهم و گفت که هر روز روی زخمها بمالم که پام قانقاریا نشه یه تیکه نون بهم داد و رفت
نمیدونم توی اون مرهم چیزی بود و یا اینکه محبتی که اون موقع بابا سلیمون به من کرد باعث شد درد پام کمی اروم بشه میدونی بچه هایی که تو این جور جا ها زندگی وقتی تنها شدم بی اختیار اشک از چشمام سرازیر شد بدون صدا کریه می کردم تو ذهنم مادرم رو زنی مهربون مجسم می کردم و پدرم رو پدری با محبت تو عالم رویا میدیدم که مادرم گریه کنون با دستهای ظریف هودش اشکها مو پاک می کنه و پدرم رو می دیدم که غصبانی به سراغ هلنم اکرمی میره و تا میخوره کتکش میزنه و بعد بیش من می اد و با لبخند ی که خشم رو پشت خودش پنهون کرده بهم می پاشو پسرم گریه نکن گریه مال دختراس مرد که به این زودی ها اشکش در نمی اد افرین به پسر شجاعم که نداشت اون حیوون بی گناه رو دار بزنن بعد در حالی که اشک توی چشمش حلقه زده و از ناراحتی لبهاشو گاز می گیره زخمهای کف پام رو برایم با یه دستمال که از تو جیبش در میاره می بنده
اون شب به من چیزی نگفت یعنی چیزی هم نباید می گفت سهم خودم بود
صبجکه بلند شدیم همه رو توی حیاط جمع کردن مونده بودیم معطل که چیکار مون دارن یه نیم ساعتی که منتظر مون گذاشتن این زن سنگدل عقدهای با یه گونی که از توش یه طناب اویزان بود و یه چیزی توی گونی وول میزد اومد همه کنجکاوشده بودیم که ببینیم توی گونی چیه چشمها همه به گونی بود و صدا از کسی در نمی اومد
خانم اکرمی تند به صورت همه نگاه کرد و بعد نگاهش روی من ثابت شد داشت از ترس نفسم بند می اومد نزدیک بود که خودم رو خراب کنم
بعد از اینکه خوب من رو با نگاهش چزوند گفت بعضی از شما بی پدرو مادر ها برکت خدا را که ما با بدبختی از دولت گدایی می کنیم حیف و میل میکنن انگار شیکمتون گوشت نو بالا اورده
این دفعه نخواستم اون توله سگرو تنبه کنم فقط صداتون کردم که ببینید عاقبت گربه ای که بدون اجازه من نون یتیم خونه رو بخوره چیــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
بعد اشاره کرد به یکی از کارگر ها و اون هم گونی رو برد طرف یه درخت و طناب رو انداخت بالای یه شاخه و خانم اکرمی سر طناب رو گرفت و کشید تا جالا علت نگاه شوم این زن رو نفهمیدهبودم وقتی کربه ی زبون بسته رو دیدم که چطور از درخت با یه طناب دور گلو اویزان بود و خرخر می کرد و روی هوا پنجول میزد تازه جریان رو فهمیدم گربه ی بیچاره قربونی یک کف دست نون شده بودکه من دیشب برای اکبر اورده بود
حیوون رو بی گناه دار زدن فکر کرده بودن نون رو برای اون اوردم
من گاهی با این گربه بازی میکردم ربون بسته بی ازار بود اونجا کسی یه لقمه نون هم بهش نمی دادداشت حالم بهم میخورد نفرت تو چشمام موج میزد تا اون موقع دار زدن یه موجود رو با چشم ندیده بودم با اینکه تمامبدنم از ترس و خشم میلرزید اما نمیتونستم چشم از گربه ی بیچاره بر دارم بالاخره نمیدونم چطور شد و چه حالی به من دست داد که به طرف خانم اکرمی دویدم و تا اومدبه خودش بیاد طناب رو از دستش گرفتم و ازاد کردم طناب از روی شاخه رد شد و گربه افتاد زمین و باسرعت فرار کرد و رفت راست گفتن که گربه هفت تا جون داره
بر گشتم و به صورت خانم اکرمی نگاه کردم داشت می خندید انگار از کار من عصبانی که نبود هیچی خیلی هم خوشحال بود اخه بچه ها با شناختی که ازاین زن داشتن کمتر بهانه دستش میدادن این بود که هر وقت کسی جسارتی به خرج میداد و کاری می کرد خانم اکرمی خوشحال می شد چون کسی رو داشت که شکنجه بکنه و لدت ببره
پدرو مادرم که اصلا یادم نیس یعنی ندیدم شون که یادم باشه
کسی هم نبود که بهم بگه اونام کی بودن و چی شدن
یتیم خونه یه ساختمون کهنه و درب و داغون بود که هر لحظه منتظر بودیم سقف یا دیوار یه جاشبریزه روی سرمون یه حیاط بزرگ داشت که دور تا دورش دیوار های بلند بود
یه طرف این یتم خونه باغ خیلی خیلی بزرگی بود که وقتی توش قایم میشدیم اگر صد نفر هم دنبالمون می گشتن نمی تونستن پیدامون کنن
من الان حدود هفتاد و خردهای سالمه حالا حساب کن این جریان مال چه وقتی یــــــــــه؟؟؟
جلوی ساختمون ما یه کوچه خاکی بود و طرف دیگه مون یه دیونه خونه تا روز بود و هوا روشن هیچ صدایی از این دیونه ها در نمی اومد اما چشمت روز بد نبینه تا هوا تاریک می شد صدا هایی از اون طرف می اومئ که مو به تن ادم راست می شد
صدای ناله صدای گریه صدای کتک زدن صدای زنجیر ی که جرنیگ جرینگ به هم می خورد صدای جیغ زنها خلاصه همه چیز
ینیم خونه ی ما یه ریس مرد داشت که ای ادم بدی نبود اما یه معاون زن داشت که از ترسش دیونه های حیاط بعلی هم جرات نفس کشیدن نداشتن چه برسه به ما بچه ها ی قدونیم قد بزرگترین ما بچه ها یازده دوزاده سالش بود که اصطلاح گنده ی ینیم خونه بود و بقیه تحت امر اون
هفت هشت تا نوچه هم داشت که دستورات شو اجرا می کردن یعنی اون دستور می داد و ما باید اجرا می کردیم و این نوچه ها هم بالا سرمون بودن اسم این پسر اکبر بود
قدیمی ترین یتیم این ینیم خونه بود و کارکنان اونجا هم اون رو ارشد ما حساب می کردن این ینیم خونه هم مدرسه مون بود هم خونه مون بود هم گردشگاهمون بود و هم شکنجه گاهمون اون وقت هام که مثل حالا نبود نمیدونم شیرخوارگاه فلان و بهمان و از این چیز ها باشه و تلویزیون مرتب براشون جشن بگیره و مردم پول بدن و رسیدگی بهشون بشه
ما اصلا حق نداشتیم پا از اونجا بیرون بذاریم هیچکس هم اونجا نمی اومد فقط سالی نقر که میگفتن مامور دولت هستن نیم ساعت می اومدن تو دفتر می نشستنو یه چای میخوردن و می رفتند خلاصه فریاد رس ما اونجا فقط خدا بود
کوچکترین بی انضباطی جوابش شلاق بود و جبس توی یه زیر زمین پر از موش و رطیل و عقرب که خودشون بهش می گفتن سیاه چال خلاصه جهنمی بود اونجا لعنت به پدر و مادر م نمی فرستم چون نمیدونم چی شد که سر از اونجا در اوردم شاید مرده بودن شاید هم خودشون من رو اونجا برده بودن خدا میدونه فقط اینطوری بگم که هر چند وقت به چند وقت دو سه نقر از اونجا مرخص می شدن حالا یا فرار می کردن یا مریض می شدن و از این دنیا مرخص می شدن و یا اینکه زیر شکنجه ی اون پدر سوخته ها یه بلایی سرشون می اومد
غذای اونجا دیگه معرکه بود نون خالی به عنوان صبحانه و اکثرا ابگوشت بدون گوشت برای ناهار و گاهی تخم مرغ و شام هم نون و چایی اونم کاشکی اونقدر می دادن که سیر بشیم
از لباس هم که چی برات بگم دیگه اسمش لباس نیود یه چیزپاره پوره به تنمون فقط تا اونجا که یادمه یه بار قرار بود نمیدونم شاه بیاد اونجا و ازش فیلمبرداری کنن یا ملکه یا وزیر بیاد نمیدونم کی قرار بود بیاد که همه به جنب وجوش افتادن و کمی اونجا رنگ و بوی نظافت به خودش دید و برای ما یکی یه دست لباس نو اوردن و تنمون کردن که البته کسی که قرار بود بیاد نیومئ و لباس ها رو ازمون گرفتن و دو باره همون گدا که بودیم شدیم
اینارو ........ که گفتم یه شرح حال بود از اوضاع اون ینیم خونه صد رحمت به زندان باستیل قرار اونجا بر این بود که هر روز چند تا از بچه ها کمی از غذاشون رو نخوردن و بدن به اکبر و نوچه هاش این قانون بود و اگر کسی از ما سر پیچی میکرد یه گوشه گیرش می انداختن و تا میخورد کتکش میزدن
این داستان اصلی زندگی من ... یعنی چیزی که ارزش گفتن و شنیدن داشته باشه ار اینجا شروع می شه
داستان .... ازاده

اقا نعیم که شنونده حرفهای زهرا خانم بود وقتی دید سایه به جای اینکه حرفهای مادرش را قبول کند جواب دیگری میدهد با جدیت حرف سایه را برید و گفت چرا هر چه مادرت میگوید تو بر عکس جوابش را میدهی ؟
این را قبول کن که مادرت شوهرت زن سیاستمداری است و بالاخره ماهیت اصلی خودش را ظاهر می کند
سایه برای اینکه باعث خشم پدر نشود به ظاهر حرفهای ان دو را پذیرفت و به اتاقش رفت شاهد حرفهای پدر و مادررا از درون اتاقش شنیده بود و مرتب به سایه قکر می کرد اخر شب شاهد برای بردن یک طرح منظره به اتاق سایه رفت سایه میدانست که شاهد حرفهای پدرو مادررا شنیده زیرا در اتاق شاهد باز بود او از شاهد پرسید تو با حرفهای پدرو مادر در موردطوبی خانم موافقی
شاهد لبه میز نشست و گفت اگر بگویم موافقم چه می گویی ؟؟؟؟؟؟
سایه با حرارتی که حاکی از خشم بود گفت انتظار داشتم که شهباز با حرفهای انها موافق باشد نه تو
شاهد به سایه نزدیک شد و انگشت اشارهاش را به سمت او بالا برد و گفت به تو اخطار می کنم در باره زندگی جدیدی که میخواهی با این خانواده اغاز کنی جدی روبرو شوی و همه جوانب را در نظر بگیری در اینگونه مسائل هم تو مثل ارام دختر حرف گوش کن و منطقی نیستی
سایه پوزخندی زد و گفت هیچ بقالی نمیگوید ماست من ترش است
شاهد با کلام محکم و قاطعی گفت بله که نمیگویم ماست من ترش است چند سال با ارام دوست بودی و از تجربیات هم استفاده کردید چرا حالا از تجربیات او استفاده نمی کنی من میدانم برای چه ؟ زیرا تو خیال می کنی همه چیز را میدانی و وجود سهیل تو را خام کرده است لااقل حرفها و پندهای مادر را گوش کن و در بطن صحبتهای او برو تا به نتیجهای درست برسی به خدا ضرر نمیکنی سایه گفت بسیار خوب در موردش فکر خواهم کرد
با رفتن شاهد او روی تخت دراز کشید و خواست به تمام صحبتها و اتفاقات از صبح تا حالا بیاندیشد ولی از خستلی زیاد چشمانش زود خواب رفتند
هشتو نیم صبح زهرا خانم سایه را از خواب بیدار کرد و گفت ارام تلفن کردهو تورا کار دارد
سایه خواب الود گفت این وقت صبح چکار دارد
زهرا خانم پرده اتاق اورا کنار کشید و گفت ساعت از هشت و نیم گذشته است زودباش ارام منتظر است
سایه از اتاقش خارج شد و گوشی را برداشت و سلام کرد
ارام گفت سلام حالا هم نمی امدی می خواستم تلفن را قطع کنم
سایه روی صندلی میز تلفن نشست و گفت مرا ببخش ارام حالا چکار داشتی
دیشب ساغر تلفن کرد وگلایه کرد که بعد از تمام شدن درس و مدرسه دوستیمان را فراموش کردهایم من حرقش را رد نکردم چون راست می گفتبنابراین به او گفتم امروز به خانه ما بیاید تا دور هم باشیم تلفن کردم که تو هم بیایی و نهار منزل ما باشید بعد ساعت دو من و تو به کلاس طراحی میرویم
سایه از اینکه هر سه دو باره همدیگر را میبیند ذوق زده شد و گفت هم اکنون صبحانه می خورم و به انجا می ایم
سایه از اینکه هر سه دو باره هم دیگر را میبیند ذوق زده شد و گفت هم اکنون صبحانه میخورم و به انجا می ایم
ارام با گفتن منتظرت هستم گوشی را گذاشت و سایه برای خوردن صبحانه دست و رویش را شست و با مادرش صبحانهاش را خورد و بعد به اتاقش رفت لباس پوشید و از مادرش خداحافظی کرد و به منزل ارام رفت
تا رسیدن ساغر ان دو به کار های خانه و پختن غذا پرداختند ساغر ساعت ده صبح به انجا امد وهر سه صمیمانه یکدیگر را در اغوش کشیدند و به اتاق ارام رفتند در طول صحبت های انها ساغر گفت شما دو تا بیشتر از من دوستی خود را حفظکردید چون با هم قامیل شدید اما من از شما دور افتادم و به شما حق میدهم که از من خبر نمی گیرید چون سرتان شلوغ است و تا چند ماه دیگر وارد زندگی تازهای می شوید ولی من در حال حاضر خیال ازدواج ندارم زیرا هدف من دانشگاه است و می خواهم حسابی درس بخوانم تا سال اینده در کنگور شرکت کنم و به خواست و یاری خدا به دانشگاه بروم
در یکی از جمعه های گرم تابستان خانواده علی اقا به خانه اقا نعیم دعوت شدند سایه عاشق بچه بود و هر بچه ای را می دید بنای بازی را با او می گذاشت تینا دختر دو ساله سهیلا سایه را مجذوب خود کرده بود سهیل از او پرسید بچه ها را دوست داری؟
سایه گفت علاقه شدیدی به بچه دارم به خصوص اینکه مثل تینا با نمک و شیطون باشند
من علاقه چندانی به بچه ندارم چون هنوز خودم بچه ام
سایه از این مزاح سهیل خندهاش گرفت و گفت با این توصیف هنگامبکه بچهدار شویم نباید بین تو و بچه مان فرق بگذارم چون تو به او حسادت می کنی
سهیل با لحنی که سایه نفهمید شوخی است یا جدی گفت اصلا نمیخوام بچه ای وجود داشته باشد که من به او حسادت کنم سایه خیال داشت در باره این موضوع با سهیل بیشتذ صحبت کند اما با صدای زهرا خانم که او را صدا می کرد موفق نشد میز نهار توسط سایه چیده شد و طوبی خانم ظرفهای مرغرا می اورد و به دست سایه میداد
سایه رو به طوبی خانم کرد و گفت مادر جان از شما خیلی متشکرم بقیهاش را خودم می اورم شما زحمت نکشید
طوبی خانم نگاه معنی داری به سایه کرد و گوشه چشمی نازک کرد و گفت من دلم میخواهد تو هم مثل دامادم مرا خانم جون صدا کنی
سایه این خواسته طوبی خانم که بی شباهت به یک دستور نبود را به جان دل پذیرفت ولی زهرا خانم از این حرف طوبی خانم زیاد خوشش نیامد طوبی خانم در اولین میهمانی کم کم ماهیت خود را نشان می داد و اضطراب وجود زهرا خانم را فرا گرفت و دعا می کرد روحیه سایه با این زن سازگار باشد
شب که فرارسید زهرا خانم مقداری میوه برای اقا نعیم و سایه که مشغول نقاشی کردن روی تابلو بود اورد او از میهمانی ظهر کمی صحبت کرد و بعد اصل مطلب که طوبی خانم بود را بازگو کرد و گفت دخترم من سعادت تو را می خواهم و انتظار دارم نصیحت های مرا گوش کنی و به همه چیز احساسی نگاه نکنی زندگی فراز و نشیبهای زیلدی دارد و باید ان ها را طی کرد درست است که تو طوبی خانم را مثل من دوست داری و می گویی او هم مانند مادرم است ولی مثل خودش باید سیاست داشته باشی و تعادل زندگی را حفظ کنی برخورد و صحبتهایش نشان میداد که زن با سیاستی است و با پنبه سر میبرد موقعی که انسان چیزی را از کسی می خواهد
تقاضایش باید مودبانه و با مهربانی باشد نه اینکه جنبه امرو فرمان را داشته اش توام با یک دستور بود چه اشکالی دارد تو او را مادر صدا کنی
سایه حس حسادت را به وضوح در چهره سهیل دید و گفت او حکم شهباز و شاهد را برای من دارد تازه من بخاطر تو می خواستم خودم را بکشم و من مدیون حرفهای با ارزش اقا ناصر هستم که پدر به ازدواج من و با تو رضایت داد و فهمید که من هم در زندگی ام نقشی دارم و باید به ملاکهاو خواسته های من توجه کند پدرم خیلی تغییر کرده سهیل تا قبل از اینکه دست به خودکشی بزنم فقط می خواست من خوب بخورم و بخوابم و شاگرد ممتاز شوم ولی حالا اینطور نیست
سهیل به حالت تمسخر خندید و گفت خوبه پدرت با این سو و سال خجالت نکشید یک جوان نصیحتش کند
سایه از توهین سهیل صورتش برافروخته شد و گفت اقا ناصر پدر مرا نصیحت نکرد بلکه پدرم خودش فهمید که نبایست مرا محدود کند و تحت فشار قرار دهد ... اقا ناصر فقط پدرم را راهنمایی کرد و بس
سهیل از سایه معذرت خواهی کرد مثل روز های قبل از نامزدی اقا نعیم را مورد توهین قرار داد و بعد عذر می خواست سایه خیلی ساده لوح بود و به جای اینکه درس عبرتی به سهیل دهد تا دیگر به اقا نعیم توهین نکند خیلی زود عزر خواهی او را می پذیرفت او در برخورد با سهیل بسیار احساسی عمل می کرد و سهیل از احساسات پاک و بی الایشاو سو استفاده می کرد سایه فکر می کرد حالا که به سهیل رسیده انگار دنیا را به او داده اند
*******************************************************************************************
سایه از او تشکر کرد و گفت امیدوارم دیگر از دست من عصبانی نباشید چون وقتی احساس می کنم کسی از من ناراحت است از خودم بیزار می شوم ناصر با لحن خاصی که درونش را اشکار می کرد گفت ازومی ندارد از خودتان بیزار شوید
سایه مجال پیدا نکرد که حرفی بزند زیرا ناصر به سرعت او را ترک کرد با مامزدی سایه انگار ضربه بزرگی بر ناصر وارد شد و مایل نبود با کسی حرف بزند سعید با حرف و مزاح تلاش می کرد ناصر را از این وضع نجات دهد
تا به خودش بیاید در محل مار سعید یک استکان قهوه جلوی ناصر گذاشت و گفت ببین چه به روزگار خودت اوردی ناصر؟
خوب است تازه او نامزد کرده اگر عروسی کند حتما خودت را دار میزنی نگر قرار نشد فراموشش کنی ناصر
فقط کاقیست تا مادرت دو باره متوجه بشود تو گوشه گیر شدی انوقت اهنگدلنشین زن بگیر را در گوشتمیخواند و تمام تلاشت بی ثمر می شود
ناصر به تقویم روی میز خیره شد و گفت کاش می شد سر به بیابان بگذارم تا هیچ کس جلوی چشمم نباشد
سعید کنار ناصر نشست و گفت دوست عزیز تو بایسد به مسافرت بروی تا از این حال و روز خارج شوی
در ان لحظه افسر ما فوقش اطلاع داد که خانه ای اتش گرفته و ان دو باید به انجا بروند
یک هفته بعد از عقد سهیل و سایه برای گردش بیرون رفتند و از بودن در کنار هم نهایت شادی و سر مستی را داشتند
سایه در میان حرفهایش گفت نمیخواهی از من بپرسی چطور پدرم راضی شد من با تو ازدواج کنم ؟؟؟؟؟؟؟
سایه با اب و تاب روزی که می خواست خود کشی کند را برای سهیل تعریف کرد و از ناصر به عنوان یک مرد نمونه و با شعور یاد کرد سهیل ناصر را خوب به خاطر داشت
فصـــــــــــــــــــل پنجــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
در هنگام خرید عروسی چهار نفر همراه سایه بودند و سهیل . سهیلا شاهد و ارام نیمی از خرید تا ظهر انجام شد و انها برای صرف نهار به رستوران رفتند . سایه ذوق زده شده بود و میلی به خوردن غذا نداشت سهیل هم دست کمی از سایه نداشت ولی نهار را با کمال میل خورد انها ساعت دو ونیم بقیه خرید را انجام دادند و حدود ساعت هفت به خانه باز تند هر پنج نفر خسته و کوفته شده بودند و حوصله هیچ چیز جز یک استراحت کامل را نداشتند در موقع خرید سهیل و سهیلا هیچ کم و کسری برای سایه نگذاشتند و به سفارش پدرشان خرید مفصلی کردند و زهرا خانم با حوصله وسایل را جمع و جور کرد و در اتاق سایه گذاشت.....
فردای ان روز طوبی خانم و سهیلا به منزل اقا نعیم امدند و طلا های سایه را بردند تا بعد از خواندن خطبه عقد به او بدهند در خانه اقا نعیم همه در حال جنب و جوش بودند و هر کس در پی کاری بود صبح روز عقد سایه را به ارایشگاه بردند و ارام و سهیلا همراه او رفتند ساعت سه بعداز ظهر عاقد خطبه عقد را جاری کرد و سایه سهیل به عقد هم در امدند دو حلقه میان او دو رد و بدل شد وپشت ان هدایایی از جانب خانواده عروس و داماد و فامیلهای انها به ان دو داده شد
در مجلس مردانه علی اقا و اقا نعیم همراه چند جوان دیگر با گرفتن دستمال در دستشان میرقصیدند و شادی می کردند برادر علی اقا به زبان لری ترانه های زیبایی را می خواند و کسانیکه به این لهجه مسلط بودند با او تکرار نی کردند
در خانه اقا نعیم که خانمها بودند ارام ساغر و چند دختر جوان دیگر مجلس را گرم نی کردند و طوبی خانم مثل پروانه به دور سایه می چرخید و او هم به مانند شوهرش لری می رقصید و می خواند سایه با ارایش و لباس عروسی که بر تن داشت از زمین تا اسمان تغییر کرده بود همه میهمانان از جشن رضایت داشتند و هنگامیکه خانه اقا نعیم را ترک کردند همه از شکوه و جلوه این مجلس تعریف می کردند
ناصر به کمک شهباز و شاهد و چند نفر دیگر منزل همسایه طبقه بالای اقا نعیم که مرد ها در انجا بودند را تمیز کردند او از ارمان خواست نزد مادرش برود و به او اطلاع دهد که هر چه زودتر به خانه باز گردند چون او باید صبحزود به سر کار می رفت اسیه خانم در اشپزخانه بود که ارمان پیغام ناصر را به او داد او دستهایش را شست و پیش ناصر که در راه پله ایستاده بود رفت و گفت چقدر عجله داری ناصر ؟؟؟؟
تو هنوز به سایه تبریک نگفتی میهمانان رفته اند بیا تو و به سایه تبریک بگـــــــو
ناصر هیچ دلش نمی خواست سایه را ببیند بنابراین گفت من به خانواده او تبریک گفتم به نامزدش هم همینطور
اسیه خانم گفت باید شخصا به او تبریک بگویی تو که اینقدر خجالتی نبودی ناصر به اجبار وارد پذیرایی شد و منتظر ماند که اسیه خانم سایه را که در اتاق عقد با سهیل صحبت می کردند صدا کند
تو تنها پشتیبان من بودی و مرافب بودم که تو را هم از دست ندهم تو شریک غم ها و شادی های من بودی ولی با ورود ستاره به زندگی ما تو سرت به او و کارت گرم شد حاضر بودم فقط به ستاره و کارت توجه کنی ولی بذبخت نشوی خلاصه بدبختی های زیادی کشیدم داغ پدرت از یک طرف رفتن منصور از طرف دیگر دلم خوش بود تو کمبود این دو را برایم جبران نی منی اما از بخت بد من ان اتفاق هم برای تو افتاد و گوشه گیر شدی سرم را با ارمان گرم کردم و گرنه تا بحال مرده بودم
ناصر گفت مادر دیگر حرف مردن را نزنید انشالله زنده باشید و خواهید دید من و ارمان این کمبود ها را برای شمل جبران می کنیم
شما بهترین مادر دنیا هستید و من ستایشتان می کنم اسیه خانم با حسرت به سایه که در حال صحبت کردن با مادرش بود نگاه کرد و گفت خدا مرا از داشتن دختر محروم کرد اگر دختر داشتم غم خوارم می شد مثل سایه که زهرا خانم جانش را برایش می دهد
ناصر از مادرش خواست دیگر حسرت دختر های مردم را نخورد و تقدیر را همان طور که رفم خورده بپذیرد دقایقی بعد زهرا خانم برای اوردن چای و میوه و تنقلات نزد ناصر و اسیه خانم امد و از بر خورد ان دو دستگیرش شد که اشتی کرده اند همه دور هم جمع شدند و لحظات باقی مانده را با خوشی سر کردند و از بودن در کنار یک دیگر خوشحال بودنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
پایان قسمت چهـــــــــــــارم
او می توانست عزر سایه را بپذیرد چون کار ناشایستی انجام نداده بود ولی اینکار را نکرد از دست دادن سایه برای ناصر گران تمام شده بود و میخواست به طریقی او را شرمنده خود کند و سایه غافل از غشقی که ناصر قبلا به او داشت از رفتار او تعجب می کرد
بعد از صرف نهار دلچسبی که زهرا خانم درست کرده بود مردها زیر سایه درختان دراز کشیدند و ارام و سایه به گردش در اطراف پارک رفتند سایه شوق لحظات قبل را نداشت بنابراین ارام از او پرسید حتما به اقا ناصر فکر می کنی که هنوز تو را بخاطر دیشب و اتفاق پاشیدن اب نبخشیده ؟
سایه دست به سینه کنار درختی ایستاد و گفت من که قصد اینکار را نکردم و خودش هم متوجه شد نمیدانم چرا حاضر نیست مرا ببخشد و به من کم محلی می کند
این طبیعی است و مردها این اخلاقها را دارند دلشان نمی خواهد مورد تمسخر قرار بگیرند ذهنت را بخاطر او پریشان نکن تو که تقصیر نداشتی به این چیز ها فکر نکن به جشن عقد فکرکن که سه روز دیگر بر پا می شود و تو به ارزویت می رسی راستی قرار خرید بازار گذاشتهاید
سایه به یاد سهیل افتاد و هیجانی وجودش را فرار گرفت و گفت پس فردا قرار خریر را گذاشتهایم
ارام بازوی سایه را گرفت و گفت سایه نمی دانی خرید عروسی چقدر لذیخش است به خصوص برای عروس حتما خانواده سهیل در خرید سنگ تمام می گذارند چقدر این خرید با شکوه می شود
ان دو حرکت کردند و مسیر حرفشان به خرید و ازدواج منتهی شد ناصر زودتر از بقیه بلند شد و نزد زهرا خانم و اسیه خانم رفت و به مادرش گفت مادر جان یک استکان چای برای من میریزید
اسیه خانم که هنوز پرچم صلح را بالا نبرده بود با حالت قهر یک استکان چای برای ناصر ریخت و جلوی او گذاشت زهرا خانم حدس زد ناصر می خواهد با مادرش صحبت کند بنابراین ان دو را تنها گذاشت و نزد اقا نعیم که تازه بیدار شده بود رفت ناصر به مادرش نزدیکتر شد و گفت مادر بیا و محض رضای خدا اعلام اتش بس کن جلوی خانواده اقا نعیم خوبیت نداره اسیه خانم مقداری بادام کف دستش ریخت و یکی را دهان گذاشت و گفت موقعی اعلان صلح می کنم که به ازدواج رضایت دهی من که با تو سر پیری شوخی ندارم پس سر عقل بیا و حرف مرا گوش بده
ناصر با حالتی مظلومانه گفت شما حرف زور می رنید مادر من کسی را می خواهم که پسرم را مثل پسر یا دختر خودش دوست داشته باشد و با شما مهربانی کند و از همه مهمتر من و کار را درک کند
من خیلی ها را سراغ دارم که این خواسته های تو را عمل می کنند
ناصر به یاد همسر سابقش افتاد و گفت این زنها اولش همه شرط و شزوط ادم را قبول می کنند ولی بعد زیر حرفشان می زنند ستاره که یادتان نرفته ؟
مثل همین زنها بود من به عنوان یک همسر و شریک زندگی دوستش داشتم ولی او من و کارم را درک نکرد و مرتب دعوا راه میانداخت
اسیه خانم پپشت حرف ناصر گفت او عاشق تو بود و دوست داشت بیشتر در کنارش باشی
ناصر به تمسخر گفت اه عاشق من بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اکر به من عشق میورزید پس چطور حاضر شد از من و تنها پسرش دست بکشد ؟او خود خواه بود . به من می گفت بین کارم وزندگیم یکی را انتخاب کنم مثلا به جان خودش کار بهتری را برای من سراغ داشت باید شاگرد معازه پدرش می شدم اخر این درست است مادر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ناصر به التماس گفت مادر عزیزم من فدای یک یک مو های سپید شما بشوم به من فرصت بده شما که نمیخواهید من بار دیگر بدبخت شوم
اسیه خانم دلش به حال ناصر سوخت و به صورت او نگاه کرد و گفت پسرم خدا ام روز را نیاورد که من بخواهم تو یک بار دیگر در ازدواج شکست بخوری و بیشتر از این که هستی پزمرده بشی ...............
اسیه خانم اشکهایش جاری شد و ادامه داد من جند سال است که تنها و غریب شدم و فقط تو و ارمان برای من باقی ماندید .
من که نمیخواهم تو را از دست بدهم ولی نگرانت هستم دختر بچه بودم که با پدر خدا بیامرزت ازدواج کردم و چندین و جند سال با او ساختم در حالیکه اخلاق و رفتارش خشن بود و مرتب بد و بیراه می گفت و مرا کتک می زد